لحظه ای با قاصدک ها
قاصدک ها براي پرواز جدايي را برمی گزينند و اين آغاز سرگرداني هاست.

به دلم دروغ می گویم...شاید مجبورم....نمی دانم...

نمی دانم شاید هم تمام این سالها این دلم بود که همه چیز را از من

پنهان می کرد...

شاید این دلم بود که می خواست من خیلی چیزها را ندانم تا

به پیش براند تمام زندگی ام را...

به من دروغ می گفت و من ...

این روزها با تمام احساسم , در جنگ ام..مبارزه ای سخت که

نمی دانم پایانش برای کدام مان نابودگر است و

کدام یک , پیروز میدان خواهیم شد...

تصورش هم برایم سخت بود که روزی مجبور شوم

با عزیزترین همسفر زندگی ام , دلم , بجنگم و بی رحمانه

زیر پا بگذارمش و به ناله های درماندگی اش اعتنا نکنم...

درست مثل مادری که باید صدای گریه های کودکش را بشنود ولی

سکوت کند تا درد از تن فرزند دلبندش بیرون رود ...

رنجی بس بزرگ است...بسی دردناک تر از درد کودک...

..

و من این روزها , تمام امیدم را , تمام تمامش را ,

جمع کرده ام یکجا , و روی دست گرفته ام به سوی تو...

خودت خوب می دانی که اگر امید نگاه تو نبود حتی لحظه ای

تاب این مبارزه را نداشتم...

منی که پادشاه زندگی ام , دلم بود , اینک انقلاب کرده ام دربرابر

این حکمرانی چندین ساله و تنها امیدم یاری توست...

این بار شاید حتی خودم هم نمی خواهم دلم پیروز باشد...

 اما چه کنم که تاب شکستش را هم ندارم...

... خودت میانه ی میدان را بگیر ...

 

[ دوشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ ] [ الهه ] [ قاصدک () ]

این روزها که گاه می نشینم روبروی خودم و خوب خیره می شوم در چشمانم ,

 تو را می بینم که با تمام وجود خیره شده ای به من...

اما نگاه هایمان چه متفاوت است...

نگاه هراسان و پر از تردید من و نگاه آرام و زیبای تو...

چقدر می ترسم این روزها از دیدن خودم...و شاید از دیدن تو با تمام مهربانی ات...

می ترسم از بودنی که خواسته ای و نبوده ام...

از داده هایی که داده ای و نگاه نداشته ام...

 می ترسم این روزها از احساسی که تمام قلبم را مسحور کرده است و

تو می دانی و هیچ نمی گویی...

هیچ نمی گویی با نگاه همیشگی ات...

هیچ نمی گویی و شاید همین است که بیشتر از همیشه می ترساندم...

می ترسم از نگفتنت...از نخواستنت...از فرصتی دوباره که می دهی ام...

با همه ی این ترس ها هنوز دلم می خواهد گاه و بیگاه بنشینم

روبروی خودم و نگاهت را در آغوش بکشم و یک دل سیر تماشایت کنم...

گاه با خود می گویم به همین نگاه زیبا تو را سوگند دهم ولی هربار

با همین نگاه به من می فهمانی که سوگند را نیازی نیست...

به وقتش خواهم گفت ... و من سرگشته ی آن وقت تقدیر گونه ام...

..

و تا آن زمان من می مانم و خودم و همین نشستن های گاه به گاه و

همین خیره شدن های تسلی بخش...

گرچه دیری ست با اضطراب می آیم و با اضطراب می روم....

 

[ سه‌شنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ ] [ الهه ] [ قاصدک () ]

و نشسته بود در کنار بسترش , عشق بی تابش ... و نگاه می کرد که چگونه ذره ذره

آب می شود تمام هستی اش در مقابل چشمانش...

و هیچ کس نمی داند که آنشب , معشوق , بیشتر درد کشید یا عاشق...

عاشقی که معشوق بود و معشوقی که عاشق...

و تمام آسمان به نظاره نشسته بود این وداع تلخ را...

بانوی خانه , با دستان لرزانش , اشک های دلبرش را می گرفت و

بر قلب می نهاد تا شاید کمی از درد سینه را التیام بخشد ...

به چشم خود می دید که مولایش را چگونه در غربت تنها می گذارد و

گریزی نبود از این تقدیر ...

به چشم خود می دید که چگونه قامت دلربای معشوق , خم می شود از این درد...

..

مگر نه این است که خداوند بر زمینیان منت نهاد و

بهترین آفریدگانش را که در عرش او در طواف بودند و آسمانیان از

فیض وجودشان بهره می بردند , به زمین بخشید و

در خانه هایی که ذکر خدا از آن ها به اوج می رفت , مسکن داد .

 تا شاید ایمان بیاورند آنان که عشق را باور ندارند؟!

مگر نه این است که هر کس نیکی کند , سزاوار نیکی است؟

مگر نه این است که آدمیان , زیبایی را دوست دارند و زیبا را می ستایند؟

..

پس چرا اشک نریزد فاطمه؟ چرا بیشتر از اهل خانه , اندوهگین نباشد؟

..

به چشم خود می دید که بهترین آفریدگان بعد از پدر , تنها می ماند در

میان این آدمیان گونه گون بی وفا...

در میان کسانی که برای نجاتشان آمده بود ,

آمده بود تا آسمان را نشان شان دهد ,

آمده بود تا راه سعادت را برایشان بگشاید ,

آمده بود تا طعم عشق را به روح خشکیده شان بچشاند ...

و پاداش او , این غربت بود؟ این ظلم آشکار بود ؟ این وداع اندوهبار بود؟

..

چرا هم پای مولایش , اشک نریزد؟

چرا برای دل دلبرش , اشک نریزد؟

چرا برای آیینی که پدرش با دستان خود , نهالش را کاشت و

با خون دل , آبیاری اش کرد و پس از خود , به با تقوا ترین اهلش , سپرد ,

و اینک می دید که چگونه از کمر می شکند این نهال جوان , اشک نریزد؟

..

چگونه اشک هایش را از پادشاه قلبش پنهان کند وقتی

شانه های رنجورش می لرزید از گریه های بی امان ؟

و چگونه اشک نریزد وقتی حسین کوچکش می گوید : مادر جان , بمان...!

.......

قربان دل غم بارت علی جان..

قربان قامت خمیده ات , مولای دلخسته من !

من نمی دانم آنشب بر تو چه گذشت وقتی تنها در نیمه ی شب ,

بانوی خانه ات را , عشقت را ,

به خاک سرد سپردی و امانت پیامبر را بازگرداندی...

نمی دانم آنشب بر دل آسمانی ات چه گذشت وقتی

یتیمان دل شکسته ات را از مزار مادر جدا کردی و

برای آخرین بار نگاهی بر تربت دردانه ی رسول انداختی...

تربتی که باید پنهان می ماند تا روز موعود...

نمی دانم ...نمی دانم محبوب دل...

همین قدر می دانم که غم جدایی فاطمه را فقط تو فهمیدی و بس...

و من این روزها بر غربت آن شب های تو , و

 دردی که فاطمه کشید از احساس این غربت , اشک می ریزم ...

 و می دانم که هیچ گاه نخواهیم فهمید که

پرواز فاطمه از میان خانه ی تو , با زمین و زمینیان چه کرد و

چه می کند تا همین امروز...

.....

قربان دل مجروحت , علی جان!

 

[ سه‌شنبه ٥ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ٩:٠٢ ‎ب.ظ ] [ الهه ] [ قاصدک () ]

و پر می کشد از میان خانه ای کوچک , و دلی را با خود می کوچانَد از این خاک بی وفایی ها.

و گویا بال پروانه ای می سوزد از نگاه شمعی تازه به شعله نشسته , و خاموش می شود...

و خاموش می شود آرام...

در مقابل چشمان اشک بار پروانه..

و آه , که نه فقط بال , که دل می سوزاند از این پروانه ی غریب.

و همین می شود که از آن شب , صدای سوز ناله ی پروانه ها در شبانگاهان , نه به دور شمع ,

که به گرد چاه ,

آن جا که انعکاس ماه در آب می درخشد , به گوش می رسد.

و تو , انگار که نه , به یقین همان لحظه پرکشیدی و رخ فروبستی از مردمان دیارت

تا محروم بمانند از زیباترین تجلی عظمت پروردگار بر روی زمین.

تا نداشتن تو , نفرین پهلویی شکسته باشد برای شان..

و چه نگون بخت اند آنان که تو را ندارند...

......

یتیمان را خبر کن , اسماء.! دیدار آخر است...

 

[ سه‌شنبه ٢٩ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ ] [ الهه ] [ قاصدک () ]

نمی دانم با فردای دلم چه کنم..نمی دانم جسم ناتوان احساسم , چگونه طاقت لحظه های فردایم را خواهد

داشت...نمی دانم چه کنم در این بغض بی امان این روزها...

نمی دانم با دلم چه کنم که اینگونه عذابم می دهد...نمی دانم با اشک ها چه کنم که تمام ذخیره ی قلبم را می گیرند

و روی گونه روان می سازند...

نمی دانم با دستان خسته ام چه کنم که به سختی روی کاغذ کشیده می شوند و آخر هم چیزی برای گفتن ندارند...

نمی دانم با این همه دلتنگی چه کنم...کاش کسی می فهمید چه حالی دارم...

نه...نمی خواهم کسی بفهمد...بگذار با همین دلتنگی ها هم تنها باشم...

شاید باید تا لحظه ی آخر صبر کنم...شاید در آن لحظه آخر روزنه ی امیدی پیدا شود و کمی , فقط کمی دلخوشی را به

دلم ببخشد...

نمی دانم درد این دل چیست که مدام شکنجه می دهد این تن بی رمق را...

نمی دانم به چه می خواهد برسانمش که دست از سرم بر نمی دارد...

همه ی ترسم از این است که آن روز که با معبود زیبایم روبرو می شوم هم , دلم آبرویم را برده باشد...و در آن روز هم

قطره های دلخوشی را از من دریغ کنند...

 

[ چهارشنبه ٢۳ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ٢:٢٩ ‎ب.ظ ] [ الهه ] [ قاصدک () ]

 دیشب دلم عجیب قاصدکی شده بود. کمی نقره ای , کمی بازیگوش و سرخوش ,

کمی سرگردان , کمی دلتنگ و با بغضی همواره...

 برایم یک جستجوی دائمی رقم خورده است در دفترچه ی بودن هایم.

انگار باید مهربانی های بی انتهای محبوب را در روزهای پرتکاپوی جوانی , با ذره ذره ی

نفس هایم درگیر کنم تا دلم در کوچه های ارغوانی همسایه های زیبارو , مدهوش نگردد.

و همین , بر لحظه هایم , رنگ نقره ای تیره و باران خورده می زند.

 دیروز دلم , بوی خاک نمدیده می داد. مثل خاک های کوچه ی مادربزرگ , وقتی باران

می بارید...

اما هرچه صبر کردم نه پرتویی از نور خورشید دیدم و نه رنگی از رنگین کمان. !

گویی رنگین کمان , یکی از رنگ هایش را در صندوقچه ی آبی اش , جا گذاشته بود و

برگشته بود تا بیاوردش و من بی هوده در انتظار او...

 مثل همیشه انتظاری بی هوده و بی فرجام.

 از خودم خسته ام. مثل مردمک های صنوبر حیاط , این سو آن سو سرگردانم.

انگار احساس می کنم که کسی شاید در پس کوچه های اقاقیا , در انتظار من است

اما نه راه من به کوچه ی اقاقیا , گره می خورد و نه پای او از کوچه شان , جلوتر می آید...

 و من مدام با خود می گویم شاید همین ندیدن ها , راهی برای دل بریدن و پرواز است...

باید گریخت از هرچه گره می زند آدمی را در میان آرزوها بر صفحه ی بی پروای کاغذ.

 باید رخسار ماه باران را بوسید و با او وداع کرد...

 

[ جمعه ٥ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ ] [ الهه ] [ قاصدک () ]

امسال , بهمن زیبایی داریم...هم زمان شده اند روز های خدا...امامت مولایی که برای 

زودتر آمدنش , انقلاب کردیم در برابر طاغوت زمان ....

 

اول : نهم ربیع الاول

کودک بودی ولی از همان آغاز , زمان برای تو بود و تو برای زمان ...نگار عالمیان شدی از

همان کودکی...

قرن ها گذشته است از زمانی که چشم گشودی به رخسار ماه پدر و واژه واژه ی

انتظار را خواندی از همان نگاه آغازین.

قرن ها گذشته است از معصومیت کودکانه ای چون اشک , حلقه زد پشت پلک های

زمان تا روزی به پایان رساند مظلومیت حقیقت را...

کودکی که تمام آسمان در چشم هایش , به ارث گذاشته شد و تمام دریاها , در قلب

مهربانش...

قرن ها گذشته است و تو , ماندی و تمام انسان ها , چشم به راه تو...

شاید این انتظار از همان زمان بر پیشانی سرنوشت زمین رقم خورد که چادر خاکی

مادرت , در میان دیوار و در , رنگ خون گرفت ...

قرن ها گذشته است اما هنوز چشمانی هستند که به شوق دیدار تو , چله می گیرند

در چهارشنبه های قلب شان..

قرن ها گذشته است و هنوز , هیچ کس غریب تر از تو نیست...می بینی و درد

می کشی و اشک می ریزی و رخصت نمی دهندت برای آمدن...

می دانم که پشت ابر ماندن سخت است , خورشید من !

نه....نمی دانم .... هیچ کس نمی داند ....اگر می دانستیم که تا به حال , آمده بودی!

 

دوم : سی و سومین سالروز انقلاب عزیز مان

....

برای مان گفته اند از رنج هایی که می کشیده اید در آن زمان.

از فریاد هایی که در گلو می ماند و سرخ می کرد حنجره ی امید تان را و شما دست بر

حنجره ی خونین می زدید و بر روی دیوار , جای پای یک دست خون آلود می ماند و بوی

پر کشیدن تان...

برای مان گفته اند از میله های سرد و سنگین اسارت در چنگ ستم که مدام می

فشرد تمام آزادگی تان را در یک قفس..

برای مان گفته اند از اضطراب شب های خاموشی و شهامت دست هایی که مشت

می شد در مقابل باروت بیداد..

برای مان گفته اند که راه نفس کشیدن بسته بود در هوای دود آلود ظلمت...و شما

صنوبر های بوستان ایمان شدید تا پاک کنید رخسار کبود آسمان را..

برای مان گفته اند از پیر مهربان و استوار طریقت که راه را خوب می دانست و خوب راه

رفتن را به جان های تشنه ی شما آموخت...

برای مان گفته اند...

و اینک , ما مانده ایم و این ارمغان جاوید که تنگ در آغوش گرفته ایم اش تا هجمه ی

بی امان طاغوت زمان , ما را محروم نکند از نعمت بی کرانه اش...

ما مانده ایم و حاصل رنج های شما که از پیچ و خم دوران , گذشته است و گذشته ایم

و از کف نداده ایم اش..

شما که رفته اید اما برای استوار ماندن دل های ما , دعا کنید...

به گفته ی امام مان : شکست در نهضتی که برای خدا باشد , نیست..

 

خجسته سالروز انقلاب مان بر ایرانیان سرافراز مبارک

 

[ پنجشنبه ۱۳ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ۱:٤۸ ‎ب.ظ ] [ الهه ] [ قاصدک () ]

 دفتر خاطره ها را خواندم

              یک به یک , سطر به سطر

لحظه هایی که پر از باور بود

              پر از آواز شقایق در باد

                            پر ز ایمان به نگاهی همدرد....

گم شدن رسم نبود

                 و شکستن در خود...

دل من لیک شکست ,  در ورق های سفید آخر....

....................

فکر می کردم می شود با حرف حرف نگاه , باوری را هجی کرد...عجیب است که بعد از

این همه وقت , هنوز تلاش می کردم...

اما انگار قاصدک , همان بهتر که ساکت بماند و خاموش نگه دارد نگاهش را....

بیچاره قاصدک....!

 

[ سه‌شنبه ٢٧ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ ] [ الهه ] [ قاصدک () ]

تو رفته ای و ما نمی دانیم چگونه مانده ایم!

نمی دانیم ماندن مان ، با باور کدامین قاصدک نگاه تو ، هم خوانی دارد!

نمی دانیم چرا نمی پوسیم از این همه بی هودگی..!

تو رفته ای ولی نگاهت ، هر لحظه ، از شرم ، آب می کند تمام هستی ما را.

تمام آنروز گرم و بیابان داغ و تشنگی و اسارت ، تمام آن روز غربت وار ، همه اش بهانه

بود تا برایمان شرح دهی ، واژه واژه ی وصال را. و ما چقدر کودکیم برای فهمیدنش...هنوز

گمان می کنیم باید اشک هایمان را مرهمی کنیم بر زخم های دل بانوی کوچکت...و

شرم نداریم از این همه جهالت...

اما باور کن با تمام کوچکی مان ، این را می فهمیم که اگر در آن صحرای سوزان بودیم ،

جان مان تا اسارت هم تاب نمی آورد...خواهرت ، از جنس تو بود که توانست مرهمی

شود بر زخم مظلومیت تو...

ما از عشق ، همین قدر را فهمیده ایم که عاشقی فقط در تو معنا می شود و نام

معشوق ، در واژه واژه ی نام تو نهفته است...

ما چه می فهمیم که غم دلبند کوچکت ، آب نبود...ما چه می فهمیم که اضطراب بانوی

کوچکت ،از دست خالی عمو نبود...ما چه می فهمیم .؟!

به ماه زیبای آسمانت ، قسم ! به عشقی که از لحظه ی چشم به دنیا گشودن ، در

دلمان نهادی ، قسم ! به آتشی که هر سال همین روزها بر جان مان می نشانی ،

قسم ! این سوختن را دوست داریم...بگذار بسوزیم به این عطش...

 

[ سه‌شنبه ۸ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ ] [ الهه ] [ قاصدک () ]

تقصیر تو نیست که نمی آیی...

نمی شناسی ام و من هم شاید خوب نمی شناسمت..فقط می دانم بودنت را و می

دانم آمدنت را...و آنروز شاید باز هم پر از تردید بگذرد , مثل همین روزها...

هرچه فکر می کنم به یاد نمی آورم که آغاز رویای تو , در کدامین لحظه ام , رقم خورد .

شاید از همان ابتدای گره خوردن احساسم بود به نقطه ای تهی از باورها...

باورهایم انگار به تو که می رسند , راه شان را گم می کنند و سرگردان و حیران , به

ذهنم فشار می آورند تا راهی را پیش پایشان بگذارم...ولی من که در آن لحظه , غرق

در رویای تو شده ام , ترجیح می دهم که تمام باور ها را برای همان چند لحظه ,

فراموش کنم...همین می شود که بیداری , عجین می شود با عذاب وجدان و تلاش

برای دلجویی و مرهم نهادن بر زخم باورها...

اما کسی نمی داند که باز هم از زیر چشم , نگاهت می کنم و دلم برایت پر می

کشد.. 

[ پنجشنبه ۱٩ آبان ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ ] [ الهه ] [ قاصدک () ]

 

 

اول ذیقعده..: بانوی آسمان , تولدتان مبارک

همه از گرمای شهرتان می گویند و آبی که از کویر می آید و شیرین

نیست...همه از سختی هایی می گویند که شهرتان دارد...

اما هیچ کس نمی داند که قطعه ای از بهشت در گوشه ای از کویر ,

سال هاست که عاشقانه ترین لحظه ها را رقم می زند...

هیچ کس نمی گوید که باران کریمانه ی مهربانی تان , سال هاست که

خنکای نسیم حیات بخش آسمان را برای شهرتان به ارمغان می آورد...

هیچ کس نمی تواند باور کند که وقتی دستها گره می خورند به پنجره

های ضریحتان , طعم گوارای آرامش , قطره قطره بر جان خسته می

نشیند...

 

 

بانوی مهربان من..!

گرمای سوزان خورشید بارگاهتان , می ارزد به تمام خنکای ساحلی که

فرسنگ ها از شما دور است...

 

 

تولدتان مبارک , ای همه ی هستی من...

نگاه زیبایتان را لحظه ای از دل پریشانم دریغ مدارید...که تمام امید من

است این نگاه آسمانی...

 

 

 پ.ن : روز دختر بر همه ی دختران پاک و آسمانی ایران زمین مبارک

 

[ سه‌شنبه ٥ مهر ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ ] [ الهه ] [ قاصدک () ]

 

دست هایم را که بالا می گیرم , یشتر خالی بودنشان به چشم می آید

تا دلیل بالا رفتنشان. انگار شرم نگاهشان , روی نگاهم قفل می شود

که ناگزیر فرو می افتند.

آه که  این شبها چه زود پایان می یابند در میانه ی ستیز من با دستانم.

و تو امشب , مثل تمام شب های دیگر , خوب نگاهم می کنی...آن قدر

بی پایان که آب می شوم از شرم. دستانم که هیچ , چشمانم هم فرو

می افتند از این شرم .  وقطره های بی محابای اشک , تنها جواب می

شوند برای این نگاه تو.

و تو خوب می دانی که بیچاره تر از همیشه , رو به سویت آمده ام . انگار

عادت کرده ای که هربار , فقط درماندگی ام را به درگاهت می آورم و

شادی ام را , خرج روزمرگی های بی حاصل می کنم.....و لابد چقدر

دلت می گیرد از این نادانی من..

تعجبی ندارد اگر شادی هایم هم , شادی نیستند که درماندگی دیگری

هستند بر لحظه های بی تو بودن.

و این شب ها , آمده ام تا بار دیگر , گدایی کنم محبتت را. تا باز با همان

چشمان زیبایت , به رویم لبخند بزنی و از بدی هایم در گذری....مگر نه

این است که همه چیز , زیباترینش , برای توست؟

آمده ام تا زیباترین نگاهت را امشب , به دستان خالی ام ببخشی...به

همین دست های خالی...

 

.......چند خطی به بهانه ی بارانی ترین لحظه این روزها...

 

دلت برای باران تنگ نیست؟ برای قطره هایی که تا چند قدمی شیشه

می دویدند و در فضای مه آلود و سرد شیشه , گم می شدند...اما

صدای هق هق پنجره ها در می آمد از همان آغازین قطره ها...

 همین باران , وقتی موج می شد برای خوشه های طلایی گندم و می

رقصاند شاخه های نحیف شان را , چه دلبرانه می کرد نگاه گندم زار را

در مه آلود ترین نقطه ی انعکاس بهار.

همین باران وقتی سکوت نسترن ها را می دید , دلش را می زد به

دریای کوچک میان حوض تا کاشی های فیروزه ای اش را بی تاب کند از

ترس ماهی های کوچک و سرخ..

همین باران که  راهش را از میان درختان سبز باز می کرد تا دانه دانه ,

شبنم شود بر روی گل های سرخ انار...همان باران رنگ به رنگ بهار...

دلم این روزها , خیس تر از قطره های باران است.

 

 

[ چهارشنبه ٢ شهریور ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ ] [ الهه ] [ قاصدک () ]

گاهی که به آسمان نگاه می کنم ، تو را می بینم که آن بالا نشسته

ای و نگاهمان می کنی..

جنب و جوش ها و بی قراری هایمان را می بینی و با سکوت ، باز هم

خیره می شوی به خستگی هایمان که فشار می آورند بر پلک ها ، و

همواره موفق اند در بستن چشمها بروی همه چیز..

گاه آنچنان نگاهت سنگین می شود که دلم می خواهد ، زمین دهان باز

کند و در گوشه ای از خاک گرمش ، پنهانم کند...همان وقت است که

دست قدرتت ، باز به یاری ام می آید و دلت نمی آید که تنهایم

بگذاری...

گاه که همچون کودکان ، تقلا می کنیم که سر تو را کلاه بگذاریم ،

احساس می کنم که لبخندی بر گوشه ی لب هایت می نشیند و لابد

چقدر دلت می سوزد به حال کوتاه فکری مان...

وقتی تلاش ها و تکاپو هایمان ، جواب نمی دهند و سرمان را به دیوار

می کوبیم از درماندگی ، احساست می کنم که درد می گیرد تمام

مهربانی ات..

و بهت نگاهت ، گاه چنان اوج می گیرد که خوب می فهمم احساس آن

لحظه ات را..تعجب می کنی که چرا روزهای ما با روزهای باد و باران و

ماه و خورشیدت ، تفاوتی ندارد...؟! حتی کمتر از آنیم که به ستایش

صبحگاهان خورشید برسیم...چرا افق زیبای آسمانت ، روی صفحه ی

پرشتاب رایانه هامان ، جا نمی گیرد....و شتاب ما هر روز بیشتر از قبل

است و کمتر از همیشه ، به سامان می رسیم..

تعجب در نگاهت ، تمام روزهای مان را در بر می گیرد . روزهایی که می

آیند و می روند و می میرند و می پوسند ...و تو نمی دانی چرا ما

حرکتی نمی کنیم به سوی آنچه نشانمان داده ای...

گاه که به آسمان نگاه می کنم ، صدای خنده هایت را که میان ابرها

پیچیده ، می شنوم...انگار مانده ای که به این موجودات همواره بی قرار

چه بگویی که اینقدر دست و پا می زنند و حاصلی نمی برند و باز ، به

ذهنشان نمی رسد که کجای راه را به خطا رفته اند....باز نمی فهمند

که کودکانه در تکاپوی جاده های بی پایان ، تن می فرسایند و جان می

بازند به تقدیری که به دست خود ، نابود کرده اندش...

گاه ، آنقدر دلم برای خودم می سوزد که نگاهم را از آسمان می گیرم و

دستان لرزانم را به تنگنای گلو می فشارم ...آنوقت است که نیرویی از

نگاه مهربانت را می فرستی برایم تا سرم را بالا بگیرد و محبتت را بر

مردمک چشمانم بباراند ..و من باز به نگاهت چشم بدوزم و باور کنم که

گاه به تمام کودکی هایمان ، لبخند می زنی و با خود فکر می کنی که

آخر این بنده های من ، چه وقت بزرگ می شوند..؟!

[ چهارشنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ ] [ الهه ] [ قاصدک () ]

 

این جا که تو هستی , ستاره ها هرشب چشمک زنان , روی دامن

زیبای آسمان , نقش فرشتگان را بازی می کنند و پر می شود از

انعکاس شب , حوض فیروزه ای دلهایمان.

تصاویر زیباسازی وبلاگ ، عروسک یاهو ، متحرک             www.bahar22.com

 

این جا که تو هستی , قا صدک ها , هیچ وقت دست خالی نیستند .

روی نقره ای ترین نقطه ی نگاهشان , همیشه , بارقه ی ندایی خیره

کننده از فرداست. فردایی روشن تر از تمام باورهایمان.


اینجا که تو هستی , درست همین جا که دستانت را دراز می کنی تا

کوچک ترین احساس متولد شده را در آغوش بگیری و گرمای وجودت را

سخاوت مندانه به او ببخشی , درست همین جا که اشک هایت را

مرهم غم سال های جدایی و درد می کنی , همین جا , تنها جایی

ست که نقطه آغاز پرواز است...


دستان مهربان و آغوش گرم تو , مادر ! تنها جایی ست که خوب می

شناسیم ش...

 

تصاویر زیباسازی وبلاگ ، عروسک یاهو ، متحرک             www.bahar22.com

بامدادان که چشمه ی زلال بهشتی را نشانت دادیم , یادت می آید؟

..

آن حوض زیبای نقره ای و درخشان را که در میان سبز ترین درختان انار و

سیب , خوش نشسته بود , یادت می آید؟

..

جرعه ای از آب گوارایش را که به تو نوشاندیم , چطور؟ به یاد داری؟

..

امروز که خورشید بر بام خانه ات , به خضوع رخ نمود , همان چشمه ی

زیبا را در میان حجره ی بانویت , خواهی یافت... تلالؤ همان حوض نقره

ای را در میان حوض حیاط خانه ات به عیان خواهی دید.

..

قنداقه را بیاور , بانو!

فرشتگان همه صف کشیده اند و منتظر دیدار ریحانه ی بهشتی این

خانه اند...

شه بانوی آسمان را به آغوش پر زشوق پدر بسپار....

..

این امانتی از آسمان به زمین است...دردانه ی معبود بی همتا....این

ناموس خداست...

ای رسول پاک ما ! ما به تو کوثر عطا کرده ایم...

..

راستی , علی کجاست ؟...

 

تصاویر زیباسازی وبلاگ ، عروسک یاهو ، متحرک             www.bahar22.com

تقدیم به مادرم که تمام هستی من است

و تمام مادران مهربان سرزمینم..

تصاویر زیباسازی وبلاگ ، عروسک یاهو ، متحرک             www.bahar22.com

[ دوشنبه ٢ خرداد ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ ] [ الهه ] [ قاصدک () ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره قاصدک

خدا را دوست دارم چرا که می دانم تنها کسی که مرا به خاطر خودم دوست دارد، خداست.
امکانات وب

بک لینک طراحی سایت