این سلام مثل همه سلام ها نیست... رنگ و بوی خداحافظی دارد.. 

لحظه ای با قاصدک ها را برای همیشه پاک کردم.. یعنی خودش می خواست دیگر نباشد.. پای ماندن نداشت... مدام دل دل می کرد که به من بگوید یا نه... عاقبت دلش را به دریا زد و دستان یخ زده ام را در میان دستانش گرفت و گفت : تمامش کن! 

اول،  بغضم گرفت... نه از خواسته اش،... از نبودنش دلم گرفت.. هفت سال بود، با تک تک نفس هایش زندگی کرده بودم... با عشق ساخته بودمش،  با عشق، هر روز نگاهش می کردم و دست نوازش بر سرش می کشیدم... و حالا... 

هیچ ماندنی را قرار نیست... رفتن، پایانی محتوم است.. 

دلم را به دلش سپردم... 

شاید یکروز برگردم... اما قاصدکها را نمی دانم...