|
|
ورق های سفید آخر
 |
دفتر خاطره ها را خواندم
یک به یک , سطر به سطر
لحظه هایی که پر از باور بود
پر از آواز شقایق در باد
پر ز ایمان به نگاهی همدرد....
گم شدن رسم نبود
و شکستن در خود...
دل من لیک شکست , در ورق های سفید آخر....

فکر می کردم می شود با حرف حرف نگاه , باوری را هجی کرد...عجیب است که بعد از
این همه وقت , هنوز تلاش می کردم...
اما انگار قاصدک , همان بهتر که ساکت بماند و خاموش نگه دارد نگاهش را....
بیچاره قاصدک....!
|
نویسنده:
الهه ׀ تاریخ: سهشنبه ٢٧ دی ۱۳٩٠ ׀ موضوع: ׀
لینک این پست ׀
قاصدک () |
عطش عشق
 |
تو رفته ای و ما نمی دانیم چگونه مانده ایم!
نمی دانیم ماندن مان ، با باور کدامین قاصدک نگاه تو ، هم خوانی دارد!
نمی دانیم چرا نمی پوسیم از این همه بی هودگی..!
تو رفته ای ولی نگاهت ، هر لحظه ، از شرم ، آب می کند تمام هستی ما را.
تمام آنروز گرم و بیابان داغ و تشنگی و اسارت ، تمام آن روز غربت وار ، همه اش بهانه
بود تا برایمان شرح دهی ، واژه واژه ی وصال را. و ما چقدر کودکیم برای فهمیدنش...هنوز
گمان می کنیم باید اشک هایمان را مرهمی کنیم بر زخم های دل بانوی کوچکت...و
شرم نداریم از این همه جهالت...
اما باور کن با تمام کوچکی مان ، این را می فهمیم که اگر در آن صحرای سوزان بودیم ،
جان مان تا اسارت هم تاب نمی آورد...خواهرت ، از جنس تو بود که توانست مرهمی
شود بر زخم مظلومیت تو...
ما از عشق ، همین قدر را فهمیده ایم که عاشقی فقط در تو معنا می شود و نام
معشوق ، در واژه واژه ی نام تو نهفته است...
ما چه می فهمیم که غم دلبند کوچکت ، آب نبود...ما چه می فهمیم که اضطراب بانوی
کوچکت ،از دست خالی عمو نبود...ما چه می فهمیم .؟!
به ماه زیبای آسمانت ، قسم ! به عشقی که از لحظه ی چشم به دنیا گشودن ، در
دلمان نهادی ، قسم ! به آتشی که هر سال همین روزها بر جان مان می نشانی ،
قسم ! این سوختن را دوست داریم...بگذار بسوزیم به این عطش...
|
نویسنده:
الهه ׀ تاریخ: سهشنبه ۸ آذر ۱۳٩٠ ׀ موضوع: ׀
لینک این پست ׀
قاصدک () |
رویای تو
 |
تقصیر تو نیست که نمی آیی...
نمی شناسی ام و من هم شاید خوب نمی شناسمت..فقط می دانم بودنت را و می
دانم آمدنت را...و آنروز شاید باز هم پر از تردید بگذرد , مثل همین روزها...
هرچه فکر می کنم به یاد نمی آورم که آغاز رویای تو , در کدامین لحظه ام , رقم خورد .
شاید از همان ابتدای گره خوردن احساسم بود به نقطه ای تهی از باورها...
باورهایم انگار به تو که می رسند , راه شان را گم می کنند و سرگردان و حیران , به
ذهنم فشار می آورند تا راهی را پیش پایشان بگذارم...ولی من که در آن لحظه , غرق در
رویای تو شده ام , ترجیح می دهم که تمام باور ها را برای همان چند لحظه , فراموش
کنم...همین می شود که بیداری , عجین می شود با عذاب وجدان و تلاش برای دلجویی
و مرهم نهادن بر زخم باورها...
اما کسی نمی داند که باز هم از زیر چشم , نگاهت می کنم و دلم برایت پر می کشد..
|
نویسنده:
الهه ׀ تاریخ: پنجشنبه ۱٩ آبان ۱۳٩٠ ׀ موضوع: ׀
لینک این پست ׀
قاصدک () |
به رنگ باران
 |

اول ذیقعده..: بانوی آسمان , تولدتان مبارک
همه از گرمای شهرتان می گویند و آبی که از کویر می آید و شیرین
نیست...همه از سختی هایی می گویند که شهرتان دارد...
اما هیچ کس نمی داند که قطعه ای از بهشت در گوشه ای از کویر ,
سال هاست که عاشقانه ترین لحظه ها را رقم می زند...
هیچ کس نمی گوید که باران کریمانه ی مهربانی تان , سال هاست که
خنکای نسیم حیات بخش آسمان را برای شهرتان به ارمغان می آورد...
هیچ کس نمی تواند باور کند که وقتی دستها گره می خورند به پنجره
های ضریحتان , طعم گوارای آرامش , قطره قطره بر جان خسته می
نشیند...

بانوی مهربان من..!
گرمای سوزان خورشید بارگاهتان , می ارزد به تمام خنکای ساحلی که
فرسنگ ها از شما دور است...

تولدتان مبارک , ای همه ی هستی من...
نگاه زیبایتان را لحظه ای از دل پریشانم دریغ مدارید...که تمام امید من
است این نگاه آسمانی...

پ.ن : روز دختر بر همه ی دختران پاک و آسمانی ایران زمین مبارک
|
نویسنده:
الهه ׀ تاریخ: سهشنبه ٥ مهر ۱۳٩٠ ׀ موضوع: ׀
لینک این پست ׀
قاصدک () |
دست های خالی
 |
دست هایم را که بالا می گیرم , یشتر خالی بودنشان به چشم می آید
تا دلیل بالا رفتنشان. انگار شرم نگاهشان , روی نگاهم قفل می شود
که ناگزیر فرو می افتند.
آه که این شبها چه زود پایان می یابند در میانه ی ستیز من با دستانم.
و تو امشب , مثل تمام شب های دیگر , خوب نگاهم می کنی...آن قدر
بی پایان که آب می شوم از شرم. دستانم که هیچ , چشمانم هم فرو
می افتند از این شرم . وقطره های بی محابای اشک , تنها جواب می
شوند برای این نگاه تو.
و تو خوب می دانی که بیچاره تر از همیشه , رو به سویت آمده ام . انگار
عادت کرده ای که هربار , فقط درماندگی ام را به درگاهت می آورم و
شادی ام را , خرج روزمرگی های بی حاصل می کنم.....و لابد چقدر
دلت می گیرد از این نادانی من..
تعجبی ندارد اگر شادی هایم هم , شادی نیستند که درماندگی دیگری
هستند بر لحظه های بی تو بودن.
و این شب ها , آمده ام تا بار دیگر , گدایی کنم محبتت را. تا باز با همان
چشمان زیبایت , به رویم لبخند بزنی و از بدی هایم در گذری....مگر نه
این است که همه چیز , زیباترینش , برای توست؟
آمده ام تا زیباترین نگاهت را امشب , به دستان خالی ام ببخشی...به
همین دست های خالی...
.......چند خطی به بهانه ی بارانی ترین لحظه این روزها...
دلت برای باران تنگ نیست؟ برای قطره هایی که تا چند قدمی شیشه
می دویدند و در فضای مه آلود و سرد شیشه , گم می شدند...اما
صدای هق هق پنجره ها در می آمد از همان آغازین قطره ها...
همین باران , وقتی موج می شد برای خوشه های طلایی گندم و می
رقصاند شاخه های نحیف شان را , چه دلبرانه می کرد نگاه گندم زار را
در مه آلود ترین نقطه ی انعکاس بهار.
همین باران وقتی سکوت نسترن ها را می دید , دلش را می زد به
دریای کوچک میان حوض تا کاشی های فیروزه ای اش را بی تاب کند از
ترس ماهی های کوچک و سرخ..
همین باران که راهش را از میان درختان سبز باز می کرد تا دانه دانه ,
شبنم شود بر روی گل های سرخ انار...همان باران رنگ به رنگ بهار...
دلم این روزها , خیس تر از قطره های باران است.
|
نویسنده:
الهه ׀ تاریخ: چهارشنبه ٢ شهریور ۱۳٩٠ ׀ موضوع: ׀
لینک این پست ׀
قاصدک () |
نگاه های تو
 |
گاهی که به آسمان نگاه می کنم ، تو را می بینم که آن بالا نشسته
ای و نگاهمان می کنی..
جنب و جوش ها و بی قراری هایمان را می بینی و با سکوت ، باز هم
خیره می شوی به خستگی هایمان که فشار می آورند بر پلک ها ، و
همواره موفق اند در بستن چشمها بروی همه چیز..
گاه آنچنان نگاهت سنگین می شود که دلم می خواهد ، زمین دهان باز
کند و در گوشه ای از خاک گرمش ، پنهانم کند...همان وقت است که
دست قدرتت ، باز به یاری ام می آید و دلت نمی آید که تنهایم
بگذاری...
گاه که همچون کودکان ، تقلا می کنیم که سر تو را کلاه بگذاریم ،
احساس می کنم که لبخندی بر گوشه ی لب هایت می نشیند و لابد
چقدر دلت می سوزد به حال کوتاه فکری مان...
وقتی تلاش ها و تکاپو هایمان ، جواب نمی دهند و سرمان را به دیوار
می کوبیم از درماندگی ، احساست می کنم که درد می گیرد تمام
مهربانی ات..
و بهت نگاهت ، گاه چنان اوج می گیرد که خوب می فهمم احساس آن
لحظه ات را..تعجب می کنی که چرا روزهای ما با روزهای باد و باران و
ماه و خورشیدت ، تفاوتی ندارد...؟! حتی کمتر از آنیم که به ستایش
صبحگاهان خورشید برسیم...چرا افق زیبای آسمانت ، روی صفحه ی
پرشتاب رایانه هامان ، جا نمی گیرد....و شتاب ما هر روز بیشتر از قبل
است و کمتر از همیشه ، به سامان می رسیم..
تعجب در نگاهت ، تمام روزهای مان را در بر می گیرد . روزهایی که می
آیند و می روند و می میرند و می پوسند ...و تو نمی دانی چرا ما
حرکتی نمی کنیم به سوی آنچه نشانمان داده ای...
گاه که به آسمان نگاه می کنم ، صدای خنده هایت را که میان ابرها
پیچیده ، می شنوم...انگار مانده ای که به این موجودات همواره بی قرار
چه بگویی که اینقدر دست و پا می زنند و حاصلی نمی برند و باز ، به
ذهنشان نمی رسد که کجای راه را به خطا رفته اند....باز نمی فهمند
که کودکانه در تکاپوی جاده های بی پایان ، تن می فرسایند و جان می
بازند به تقدیری که به دست خود ، نابود کرده اندش...
گاه ، آنقدر دلم برای خودم می سوزد که نگاهم را از آسمان می گیرم و
دستان لرزانم را به تنگنای گلو می فشارم ...آنوقت است که نیرویی از
نگاه مهربانت را می فرستی برایم تا سرم را بالا بگیرد و محبتت را بر
مردمک چشمانم بباراند ..و من باز به نگاهت چشم بدوزم و باور کنم که
گاه به تمام کودکی هایمان ، لبخند می زنی و با خود فکر می کنی که
آخر این بنده های من ، چه وقت بزرگ می شوند..؟!
|
نویسنده:
الهه ׀ تاریخ: چهارشنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩٠ ׀ موضوع: ׀
لینک این پست ׀
قاصدک () |
اینجا که تو هستی
 |
این جا که تو هستی , ستاره ها هرشب چشمک زنان , روی دامن
زیبای آسمان , نقش فرشتگان را بازی می کنند و پر می شود از
انعکاس شب , حوض فیروزه ای دلهایمان.

این جا که تو هستی , قا صدک ها , هیچ وقت دست خالی نیستند .
روی نقره ای ترین نقطه ی نگاهشان , همیشه , بارقه ی ندایی خیره
کننده از فرداست. فردایی روشن تر از تمام باورهایمان.

اینجا که تو هستی , درست همین جا که دستانت را دراز می کنی تا
کوچک ترین احساس متولد شده را در آغوش بگیری و گرمای وجودت را
سخاوت مندانه به او ببخشی , درست همین جا که اشک هایت را
مرهم غم سال های جدایی و درد می کنی , همین جا , تنها جایی
ست که نقطه آغاز پرواز است...

دستان مهربان و آغوش گرم تو , مادر ! تنها جایی ست که خوب می
شناسیم ش...

بامدادان که چشمه ی زلال بهشتی را نشانت دادیم , یادت می آید؟
..
آن حوض زیبای نقره ای و درخشان را که در میان سبز ترین درختان انار و
سیب , خوش نشسته بود , یادت می آید؟
..
جرعه ای از آب گوارایش را که به تو نوشاندیم , چطور؟ به یاد داری؟
..
امروز که خورشید بر بام خانه ات , به خضوع رخ نمود , همان چشمه ی
زیبا را در میان حجره ی بانویت , خواهی یافت... تلالؤ همان حوض نقره
ای را در میان حوض حیاط خانه ات به عیان خواهی دید.
..
قنداقه را بیاور , بانو!
فرشتگان همه صف کشیده اند و منتظر دیدار ریحانه ی بهشتی این
خانه اند...
شه بانوی آسمان را به آغوش پر زشوق پدر بسپار....
..
این امانتی از آسمان به زمین است...دردانه ی معبود بی همتا....این
ناموس خداست...
ای رسول پاک ما ! ما به تو کوثر عطا کرده ایم...
..
راستی , علی کجاست ؟...

تقدیم به مادرم که تمام هستی من است
و تمام مادران مهربان سرزمینم..

|
نویسنده:
الهه ׀ تاریخ: دوشنبه ٢ خرداد ۱۳٩٠ ׀ موضوع: ׀
لینک این پست ׀
قاصدک () |
فانوس های برج دریایی
 |
نمی دانم چرا دیگر چشمانم را باور ندارم!؟
همین چشم هایی که زیباترین چیزها را زیباتر می بینند و ذوق می
کنند از اوج گرفتن یک پروانه ی کوچک برفراز گلبرگ های ترد و نازک
نیلوفر.
چشمهایی که هزار بار بیشتر از آنچه هست , قاصدک ها را می بینند و
برای هرکدام , دست دلم را می گیرند و تا فرسنگ ها بدنبالشان می
دوانند و سرانجام , منظره ی قاب شدن آسمان را برای هر قاصدک , در
مردمک های لرزانم , نقش می زنند.
همان چشمانی که ساعت ها در میان خطوط موازی نوشته ها , تاب
می خورند و خسته نمی شوند از بازیگوشی خیال در کوچه پس کوچه
هایی که یک ذهن زیبا , در صفحه های بی جان کاغذ رقم زده است.
چشم هایی که دل می شوند و جان می دهند به احساس های لحظه
ای و بی پروا.
آری...شاید دلیلش همین است...چشم باید چشم بماند . همین که
پایش را از مرز خود فراتر نهاد و عنان خود به دست دل سپرد , ویران می
کند سایه بان باور را...
شاید همین است که این روزها , باورم را به چشمهایم از دست داده ام.
کاش قدری آرام گیرند , این فانوس های برج دریایی من..
|
نویسنده:
الهه ׀ تاریخ: شنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩٠ ׀ موضوع: ׀
لینک این پست ׀
قاصدک () |
سبوی عشق
 |
سبویم شکست...در میان تاریکی این شهر.
در میان نیرنگ خانه هایش...درمیان فشار غمبار دیوارهایش...

سبویم شکست ...سبویی که به امانت گرفته بودم از ساقی مهربان میخانه..
سبویی که از می عشق سرشار بود و مستم می کرد مدام و تا اوج جانانه
ی آسمان , پروازم می داد.
سبویی که هرگاه , غم غربت بر سینه ام تنگی می کرد و بغض , استخوانی می
شد در میانه ی گلو , با پیاله ای ازمهرش , چنان سیرابم می کرد که سرمست
می شدم از شمیم دلنواز یاس...همان عطری که یادگار ساقی بود..
سبویم شکست...
....
شرم باد بر شما ای سایه های بی محابای نفاق. ای خشت های سرد دروغ که
اندک اندک بر روی هم سوار شدید وعمارتی ساختید بر شانه های خسته یشهر
تا فرو بریزد پایه های ایمان در کالبد مجروح زمانه.
شرمتان باد که حتی بر سبوی من رحم نکردید و حرمت نگاه تازه پرکشیده ی
ساقی را نداشتید...
.....
آه....
اینک من مانده ام و پاره های کبود سبویم...
امشب عشق را به آغوش خاک می سپارم تا عالمیان بدانند که از این پس , عشق
را باید تنها در میان پاره پاره هایسبوی من جستجو کنند...

|
نویسنده:
الهه ׀ تاریخ: چهارشنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩٠ ׀ موضوع: ׀
لینک این پست ׀
قاصدک () |
سفر باران
 |
کوله بار پروانه ای ات را بردار. سفری کوتاه تا مرز های باران .مرزهای
بی محابای تقدیر.
تلالو ستاره های چشمک زن شب , موج بر می دارد در قطره های تازه
ی شبنم. و سکوت گام های تو , به قلم رخ می کشد آرامشی بی دریغ
را.
و تو می لرزی از شوق. می لرزی از باورهای جدید و نورسته از گوشه
ی باغچه ی سبز دلت .
بوی ذره های خاک . بوی کجاوه های بی مرکب به خاک افتاده. بوی
چادرک های پاره ی خاکی.
برایت معنی می کنم تلاطم اندیشه های وهم ناک عروج را. تجربه ای نو
از بارقه های امید. شکوایی از مهربانی شاپرک ها.
و همین جا , رنگ ها را روی زمین بریز. و ارغوانی پرواز را با نقره ای
احساس , در هم آمیز تا به چشم ببینی این گنگ ترین معنای رنگین
کمان را.
شروع که کردی , دلت بی تاب بود. نجواهایت بوی باران می داد و خاک
نمدیده..نفس هایت هنوز , در بهت حضور پرپر می زد و تو هنوز , باور
نداشتی وصال را.
منزل به منزل , دل سپردی به واژه های ناتوان قلم . به رنگ های قهوه
ای روشن. به نسکافه های سرد. به آن پروانه ای که ...اشتباه بود این
دلبستگی آخر..
و چون وصال را در آغوش کشیدی , به بهت سپردی که رهایت کند در
انتظار. انگار این فاصله ها بودند که پر می کردند زمانه ی سفر را.
و هنگامه ی پرواز , بوی باران , زمین را می کشید از زیر پایت.
نفست را بگیر و گلوله کن در تنگنای بغض های بی سامان . شاید یکی
در آن میانه بمیرد و جای اشک های مسافر , باز شود برای به گونه
رسیدن.
یادت باشد که دلت را نیاوری. برای بازگشتن , دل , آوردنی نیست.
دل می ماند تا خاطرات سفر را , زمزمه کند در گوش تاریخی دلتنگی
هایت. همان دلتنگی های همیشگی را می گویم . نگو نمی شناسی
شان که خوب می شناسمت.
این روزها حتی نوشتن هم , باورت نمی کند. خالی ات نمی کند.
رهایت نمی کند. این روزها , دلتنگی , همراه همیشگی توست..
|
نویسنده:
الهه ׀ تاریخ: چهارشنبه ۱٠ فروردین ۱۳٩٠ ׀ موضوع: ׀
لینک این پست ׀
قاصدک () |
دست نور در آستین زمان
 |
دستهایم قهر کرده اند ... چندیست هرچه اصرار می کنم , روی کاغذ
نمی روند و شوق همیشگی شان را بر سر صفحه های بی جانش ,
خالی نمی کنند.. همین روزهاست که فهمیده ام , دست هایم چقدر
به گردن دلم حق داشته اند ...تمام پریشانی دلم را می شنیده اند و
مثل یک راوی مهربان , زبان به زبان واژه ها , نقلش می کرده اند... تازه
فهمیده ام که کبودی ذهن شان , از تحمل فشار بغض های بی امان دل
بوده و من , راهزن خستگی هاشان ...
این روزها همه ی دست ها فریاد می زنند...و دست من در سکوت...
کوچکی دست هایی که سنگ های بی رمق ولی خشمگین را در میان
گرفته اند , گاه قلب پرتلاطم دست هایم را به شرم می کشانند ..و گاه
مثل شمشیری که در غلاف خود , زنگ زده , پشت پیکره ی اصیل
تنهایی ها , پنهان می شوند..
نمی دانم چه کنم با این دست های سرکش و خاموش...
دلم برای واژه ها , سخت تنگ شده است... شبی نیست که نفس
هایم را مشت نکنم و به دیواره ی احساس شان نکوبم تا شاید بشکنند
این سکوت را...
....
بگذریم..
حال که برای یک شب , باج داده ام به دست هایم تا نگذارند بغض حرمت
شکن اندیشه هایم , خفه ام کند , از قفسی می نویسم برایتان که این
روزها , تاب بیداری کبوتران زخمی و اسیرش را ندارد..
قفسی سخت و سرد که استخوان های رنگ گرفته ی اسیرانش را هر
روز , بیشتر و بیشتر , در هم می فشارد تا شاید بشکند این غرور
ایستادن...
و سنگ هایی که روی زمین می افتند..
و کبوتری زخمی که مشت هایش را بالا گرفته تا کبود کند حصار
پولادینش را...
سال های سال , رنگ این جهان دایره وار , آبی بود و سبز و قهوه ای...
به رنگ درختانی که سر در گرمای هم فرو برده بودند و و گاه به آسمان
نگاه می کردند به انتظار یک میهمان.... به رنگ کوه هایی که آنقدر در
گوش ابرها زمزمه کرده بودند که یادشان رفته بود , زمینی هم
هست...و به رنگ دریاهایی که دست های همدیگر را گرفته بودند تا از
این دایره , فرو نریزند...همه ی رنگ ها بودند بی آنکه بدانند چرا
هستند...و شاید هم برای آنکه بودنشان , عادت شده بود...رنگ هایی
که دست بی امان سیاهی , شفافیت احساس شان را کدر کرده
بود...و همه در تارهای این عنکبوت بی رحم , گرفتار..
ولی چندیست رنگ زمین کمی عوض شده است...کمی سرخ ...کمی
خاکی...ولی شفاف و پر شور..
کبوترانی زخمی و رنجور , که دلهاشان گرفته از قفسی که روزهایش پر
است از دلتنگی و شب هایش از بارانی که پشت دیواره های قفس ,
خشک می شود...
و این روزها , زمین دیگر زمین نیست..بوی آسمان می دهد...طعم باران
گرفته است...
همه بر خاسته اند تا فریاد کنند انتظار پرواز را...و کمی آنطرف تر , مردی
بر روی خاک می غلتد تا در آغوش بی کران فرزندانش , شعر بیداری را
زمزمه کند...
اینجا دست نور را در آستین دارد...
...
پ 1: امروز که همه ی جهان بیدار شده اند , دست عنایت مولایمان , چاره گشاست ...برای آمدنش دعا کنیم..
پ 2: انگیزه ی این چند خط , لطف بی دریغ و بزرگوارانه ی جناب آزاد اندیش بود ..به خصوص در این روزهای قهر آلود دست هایم..
|
نویسنده:
الهه ׀ تاریخ: دوشنبه ٩ اسفند ۱۳۸٩ ׀ موضوع: ׀
لینک این پست ׀
قاصدک () |
برای کاغذ
 |
تو بخواب...من برای کاغذ می نویسم حرف هایم را. چشم هایت را ببند
تا باور کنم که فقط مداد , دعواهایم را با نفس های بریده بریده , می
شنود...فقط مداد..
چندی ست پاره های احساسم , گره خورده اند با چادر خاکی ماه ..
و یادشان رفته که آب , سال ها پیش تر , اختراع شده است...
شاید اگر می دانستند , کمی گریه می کردند تا سبک می شد این
بغض بی پروا.
دیشب که دستم را روی گلویم مشت کردم تا جای نفس , تنگ شود و
این مستاجر ماندگار را بیرون کند از حریم اجاره ای اش , بغض ماند و
نفس رفت...گویا نفس , به تنگ آمده بود از بغض های بی امان...
.................
اما امشب , یک نفر از درون کاسه ی سر , گویا , دلش گرفت و مشتی
پر از پژواک را بر نیمه ی خاکستری مغزم کوبید تا باورهای خاک خورده
ی سالهای دور , بیدار شوند و گرچه دیر , ولی هفت سینی بچینند و
ماهی اش را درون آب خفه کنند از بی هوا بودن...بی هواتر از قبل...اما
باور هایم به خود تکانی دادند و یادشان آمد که نصف خوابشان مانده که
هنوز ندیده اند اش...و دوباره همان خاک و همان کاسه...
امشب برای کاغذ می نویسم تا درد دست هایم را باور کند . اما یک خط
در میان , یادم می رود چه می خواستم بنویسم...
|
نویسنده:
الهه ׀ تاریخ: یکشنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸٩ ׀ موضوع: ׀
لینک این پست ׀
قاصدک () |
نابسامانی های یک اشتباه
 |
درست فهمیده ای...شاید این بار هم مثل همیشه , همه درست می
گویند و تو در اشتباهی...
آنوقت است که می نشینی و دستت را زیر چانه می گذاری و بغض می
کنی و اشکت در نمیاید و خسته می شوی از این همه بغض بی حاصل
و آرام...کتاب درس های عقب مانده ات را باز می کنی و انگار نه انگار
که سکوتت , رو به خفگی می گذارد..
واژه ها از مقابل چشمانت می گریزند و پلک هایت مثل همیشه , قهر
می کنند و فرو می افتند و تو خوابت می برد...و دوباره خواب های
پریشانی که مثل یک جلاد به دنبالت می دوند و تو این بار حتی حوصله
نداری از دستشان فرار کنی...می نشینی روی زمین تا بیایند و تکه پاره
ات کنند...آن ها هم با کمال خونسردی , در میانه ی مغزت جا خوش
می کنند و این تکه گوشت بی رمق را آنقدر می فشارند تا حالت جا
بیاید...
صبح که بر می خیزی , مثل همیشه, سرت درد می کند و کلافه ای...
این , همان درست گفتن دیگران است و اشتباه تو...رفتن دیگران است
و ماندن تو...چرا هیچ کس این نابسامانی مغز تو را بدست نمی گیرد؟؟!
|
نویسنده:
الهه ׀ تاریخ: چهارشنبه ٢٢ دی ۱۳۸٩ ׀ موضوع: ׀
لینک این پست ׀
قاصدک () |
روز دهم
 |
دستانم که قلم را در میان می گیرند , انگار مبهم ترین لحظه ها را به
چشم خود می بینند. نه پیش می روند تا بدانم فهمیده اند عجزم را , و
نه می افتند تا حالشان را درک کنم. خشک می شوند انگار. و حاصل
تقلای من , چند خطی ست بی فرجام روی کاغذ های بی جان. گاه با
خود می گویم حق دارند بیچاره ها...شرم دارد سخن از عباس گفتن و
شجاعت را در سطرها به تصویر کشیدن . و گاه دلم چنان بر حال و روزم
سخت می گیرد که مجبور می شوم بی اعتنا به التماس دست ها, به
سوی کاغذهای سپید هجوم برم تا این تنفس بی امان , خفه ام نکند.
این عشق است که روی لحظه هایم نفس نفس می زند و آب می
طلبد...
از تو نوشتن , گاه آنقدر سخت می شود که حتی نمی دانم به دست
هایم چه بگویم. از ابهت نگاه تو , رنگ از رخسارشان می پرد و پشت
سر این همه احساس پنهان می شوند . همان زمان است که دیگر
نمی دانم با این همه بغض چه کنم. بغض هایی که نه راه سکوت می
دانند و نه راه شکستن. ..
تو را به زیبایی عشقت سوگند , یاری ام کن تا چند گام با نگاهت , هم
کلام شوم.

از لحظه های بارانی آن ظهر بگو. از باران تیرهای خشکیده بر قامت
رسای بیابان. از ماجرای باورهایی که در برهوت دنیا, روی زمین جا می
ماندند. از تکرار تشنگی بگو...
از احساس پرواز که در عمق نگاهت , حادثه ای جدید را رقم می زد.
معنای پرواز , در دستان تو خلاصه نمی شد. تو جرعه جرعه ی پرواز را از
میانه ی لب تشنگی آب , نوشیده بودی و شرمت , تنها از غربت پروانه
های برادر بود. از اسارتشان در قفس های پولادین سنگ دلی...این آغاز
راه نبود. این تکرار لحظه های نخلستان بود در تنهایی شب های پدر.
تکرار یاس های به خون نشسته ی تاریخ. تکرار یتیمی کوچه های
مدینه...

و مشک , رفیق نیمه راه پیمان تو بود...
..............
این جا , سطر های نا نوشته ی حسرت اند و قلم های ناگزیر فریاد.
این جا , لحظه های گره خورده بر تارک تنهایی ست که گم می شوند
در معنای زیبای نگاه تو. این جا , بغض های سر به مهر باورهای من
است در دریای اشک های کربلا.

روز دهم , روز تو بود ....و غربت لحظه های حسین...
|
نویسنده:
الهه ׀ تاریخ: چهارشنبه ٢٤ آذر ۱۳۸٩ ׀ موضوع: ׀
لینک این پست ׀
قاصدک () |
|