لحظه ای با قاصدک ها

قاصدک ها براي پرواز جدايي را برمی گزينند و اين آغاز سرگرداني هاست.

برخیز... 

دیگر زمان برخاستن رسیده است.. 

همه خسته اند.. همه یک جایشان درد می کند.  نمی دانند دقیقا کجا ولی درد دارند.  بدنبال جای درد

می گردند ولی پیدایش نمی کنند و همین می شود که به همه چیز و همه کس چنگ می زنند تا شاید

مرهمی بیابند.  ولی بی فایده است.. درد واقعی ، نبودن توست.. و همه ناخواسته، تو را فریاد می

زنند.. 

برخیز.. دیگر تحملی نمانده است. 

خون و آه و درد،  همه جا را فرا گرفته است. همه فریاد می زنند.  همه خون می بارد از چشمانشان در

حسرت نجات.. در حسرت دمی آرامش.. دمی عاشقی.. 

همه از ترس ووحشت  در جستجوی پناه اند و نمی یابندش..

آنان که می خواهند،  نمی توانند و آنان که می توانند،  نمی خواهند.  آنان که صدایشان در گلو

به نعره های خراش آور تبدیل شده،  دستی در بدن ندارند یا دست هایشان از شدت درد،

 بی ثمر است.

 وآنان که جایشان خوب است و حالشان خوب،  سکوت را ترجیح می دهند. انگار دست هایشان

رویدسته های مبل های راحتی،  قفل شده. 

برخیز ، عزیز جان های خسته..

از آن روز که چشم کودکان یتیم کوفه،  به دیوارهای خرابه خشک شد و نان آورشان دیگر نیامد،  

قرنها گذشته ولی چشم ما هنوز  به در است..

شاید یتیم های کوفه،  امیدی به ادامه راه داشتند.. ولی ما پاهایمان خسته است.. ما فقط یک نفر

را در ادامه راه می شناسیم که تا نیاید،  دست مان به گلوی هیچ ظالمی نمی رسد تا راه نفس

کشیدنش را ببندیم تا چشم طمع از آخرین قطرات خون کودکان مظلوم مان ببندد.. 

 

 

 

 

زمین را خون گرفته است.. کفتارهای تشنه، در اطرافمان می چرخند و منتظرند...

و خرس های سیاه و سیر،  دورترها نشسته اند و دستشان را تا آرنج در خمره عسل فرو برده اند و

نیشخندی تلخ بر لب دارند..و کاری ندارند به فریادهای بغض آلود تن های خون آلود..

 

 

 

ما تنهای تنها هستیم.. وقتی تو نباشی، انگار هیچ کس نیست. .

 


نوشته شده در یکشنبه ٢٩ تیر ۱۳٩۳ساعت ۳:۱٧ ‎ق.ظ توسط الهه نظرات () |


 وقتی دلم تنگ می شود،  گاهی وقتها مثل همین امشب، که جنس تنگ شدنش با وقتهای دیگر متفاوت است، جنس حالم هم متفاوت می شود انگار.. چنان دلم تنگ می شود که احساس می کنم نه تنها دلم، که تمام اعضا و جوارحم در میان یک مشت بزرگ درحال فشرده شدن هستند. نفسم بالا نمی آید از فشار.. . حال کسی را دارم که میان دو دیوار که هرلحظه بیشتر به هم می آیند، گرفتار شده و هیچ راه نجاتی ندارد جز این که نفسش را جمع کند تا کمی ذخیره داشته باشد برای لحظه های بعد.ولی نفس هم حال و روزی بهتر از بقیه ی حواس ندارد. 

وقتی دلم تنگ می شود نمی دانم برای تو تنگ شده یا نه.. فقط می فهمم که اگر بودی، اینگونه نبود. می فهمم که اگر با تو حرف می زدم، دلتنگی ام تا این اندازه نفس گیر نمی شد، می فهمم دلت که کنار دلم می نشیند، حتی به نفس کشیدن هم نیازی ندارم.

شاید همه ی اینها، رویاهای پیش از قطع شدن نفس باشد در میان فشار دو دیوار.. ولی هرچه هست، هست.. نه دست من است نه دست هیچ کس دیگر.. حتی گاهی فکر می کنم دست تو هم نیست.. هستی بی خبراز خودت و بی خبر از من و این دلتنگی..

یکی از همین دست شب ها، شاید دلم را میان این دو دیوا  فشار رها کردم و گریختم به هر شکلی که هست.. قطعا وقتی دلم را رها کنم، دیگر برای خودش هم دلتنگ نمی شوم..

قاصدک من را کسی ندیده است در این حوالی؟؟  

نوشته شده در چهارشنبه ٧ خرداد ۱۳٩۳ساعت ۱٠:٢٦ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |


دستم به نوشتن نمی رود وگرنه می نوشتم از حالی که این  روزها،  قاصدکها را مبتلا ساخته است.  سرانگشتان شان گزگز میکند،  سرشان گیج می رود، قدم هایشان  سست شده و گاه به زمین می خورند.. همین قاصدکهای نقره ای من. 

همین هاییکه گاه تا وسط کوچه به دنبالم می آیند تا شاید با خود ببرم شان.  ولی من از بودنشان هراس دارم.  از اینکه باز، خبرهایی را برایم برملا کنند و به آشوب بکشند فرصتهای محدود آرامشم را.  گرچه بیچاره ها،  چند وقتی ست خبری جز سکوت ندارند.. فقط می خواهند در کنارم باشند تا یادشان نرود کسی هست که دلتنگ شان شود.. شاید هم من یادم نرود که اشک هایم را به آنها ببخشم نه به دستهای لرزان خشکی زده ام. 

دستم به نوشتن نمی رود.. امادلم عجیب هوای نوشتن دارد... 

کاش فراموش کردن باورهایی تلخ،  در توانم بود.. باورهایی که یک روز،  تلخ نبودند.. 

نوشته شده در دوشنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩۳ساعت ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |


گذشتی ...

گذشتی از روزهایم گرچه متفاوت تر از همیشه ... لحظه هایی را به کندی حرکت عقربه

های ساعت جیبی ام وقتی دچار رخوت اند و لحظه هایی را به سرعت باد زمانی که...

عجیب بودی... انگار این بار در یک خلسه ی بی احساس و سرد که فقط باید باشد و بعد

بدون هیچ نگرانی از فرصت های تباه شده ، برود ، تمام وجودم را به یک باره درنوردیدی و

زودتر از هر انتظاری رفتی...

و به من آموختی که می توان تجربه ها را کنار هم گذاشت و با یک نگاه ، فقط با یک نگاه

کوتاه از آن ها گذشت... می توان درد و سوزش ناگهانی دل را کم کم به فراموشی

سپرد...می توان باور کرد که هیچ باوری روی خاک ماندنی نیست... 

و خیلی چیز های دیگر را در گوشم زمزمه کردی ، پیش از رفتنت...

بهار و تابستانت ، پاییز و زمستانت ، هیچ کدام شبیه هم نبود...و همین شاید بیش از

همه در تو عجیب بود برایم...

حالا که بار سفر بسته ای ، حس می کنم دلم برایت کمی تنگ می شود.. گرچه هیچ

گاه دوست نخواهم داشت که تکرار شوی...همان یک بارت برایم بس بود...

و تو شاهد تمام لحظه هایم بودی...و سکوت تو ، مرا به این رسم عجیب تو رساند که

هیچ وقت نباید منتظر یاری تو شد...

تو که می روی اما یک نفر هست که حواسش هست به رفتن و آمدن روزهای تو... به

تویی که می روی و به آنی که می آید... 

وحواسش هست به من...به رفتن و آمدن لحظه های من... به خاطراتی که پشت سر

می گذارم و رنگی که به آینده ی نقش نگرفته ی روزهایم خواهم زد... حواسش هست

که دلم...که دلم... بگذریم...او که حواسش هست ، برای چه برای تو بگویم که دلم....

خداحافظ نود و دومین سال خورشیدی من ...

و سلام بر بهار نود و سومین سال خورشیدی او...

نوشته شده در چهارشنبه ٢۸ اسفند ۱۳٩٢ساعت ۸:٢۳ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |


یک نفر چشمانش را بست و با خودش نگفت که حالا که خودت رد شده ای حواست به باقی ها باشد..همان باقی هایی که تو را رد کرده اند از این مسیر...همان ها که دلشان برای تو شور می زد، نگرانت بودند، کمکت کردند، و تو با یاری آن ها توانستی به اینجا که هستی برسی...حالا حواست به همان ها باشد تا ...

گاهی دل انسان از همان یک نفر چنان می گیرد که دلش می خواهد به آسانی ته مانده ی یک لیوان چای، زیر شیر آب بشوید هرچه خاطره از او دارد و برای همیشه خشک شود خاطرش از او...همان یک نفر که هیچ حواسش نیست که تنهایی همیشه صدا ندارد...

یک نفر حالش بد بود اگر دستش گرفته نمی شد در میانه ی آن میدان...به هر صورتی که بود بیرون آوردندش از آن میان...ولی فقط گاهی ، کمی ، در حد بخور و نمیر لبخند...فقط همین...

حالا حال این درمانده را هیچ کس ، حتی همان یک نفرها هم نمی فهمند...آخر خودشان رد شده اند از این نمونه بحران ها...چقدر نامردند...!!

نوشته شده در جمعه ٩ اسفند ۱۳٩٢ساعت ۳:۱٢ ‎ق.ظ توسط الهه نظرات () |


تا بحال شده که صحنه هایی از یک فیلم ، تو را به درگیری با تصورات و اوهامی دچار کند که شادی و غصه را همزمان تجربه کنی؟

صحنه هایی از یک فیلم که تو را به یاد خودت می اندازد...فکر می کنی عجیب شبیه تو و زندگی توست...و شاید شبیه لحظاتی از زندگی تو که هنوز نیامده است...فکر می کنی احساست شبیه بازیگر فیلم است و چون این شباهت در زندگی ات وجود دارد ، پس سرنوشت این احساس هم به زندگی تو وارد خواهد شد...یعنی انتهای فیلم ، یک نمونه پیش گویی برای زندگی تو و کلافی ست که تو در آن خواهی پیچید...

کافی ست که به تقدیر هم باور داشته باشی ، آنوقت است که فکر می کنی همین انتخاب فیلم برای دیدن هم نوعی نشانه بوده برای آن که از این سرگردانی و ابهام سرنوشت ، بیرون بیایی و لحظاتی از آن آینده ی مجهول و شاید ناامیدکننده را مشاهده کنی ...و فقط قطره ای امید...فقط چند قطره...تا آن روز...

نمی دانم این دل خوشکنک ها ، نتیجه ی گره خوردگی بخشی از عصب های مغز به یکدیگر است یا نتیجه چند دقیقه بستن کتاب و چشم دوختن به صفحه ی خاموش رایانه...!!

نوشته شده در یکشنبه ۱٥ دی ۱۳٩٢ساعت ٩:۱۱ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |


همه رفته اند...

چهل روز همه،  تمام شده ...

اما از چهل روز من و تو ، چهل شب مانده است..

هیچکس اینجا نیست..

با من سخن بگو...زینب ات را شناختی؟

من از رد اشک های مادر تو را پیدا کردم... همین جا که چند قطره خون روی خاک ها هنوز می جوشد..

چهل روز است گریه نکرده ام....حالا اجازه هست ، برادر؟

نوشته شده در یکشنبه ۱ دی ۱۳٩٢ساعت ۸:٢٠ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |


من لیاقت تو را نداشتم ولی تو خودت را آن قدر زیبا به من بخشیدی که بر دل انگیز ترین

باور تمام هستی ام رنگ حضورت نقش بست...

....

واژه ها نمی فهمند حال امشب من را... برای همین لکنت گرفته اند....عقب و جلو می

روند و آخرش هم یادشان می رود که جای اصلی شان کجا بود...تا بخواهند زبان باز کنند

، من به جمله ی بعدی رسیده ام ...آن وقت است که دست و پایشان را گم می کنند و از

دلشوره و ضعف ،همان جایی که دور خودشان چرخ می زدند ، روی زمین کاغذی ام می

نشینند...

حالا فکرش را بکن که صفحه ی کاغذ شبیه چه می شود؟ میدان دل آشوبه آور جنگ یا

دست نوشته های حال وصف ناپذیر امشب من ،برای تو...ای آشنا...

 

ای آشنا...

چه واژه ی غریبی ست امشب این واژه ، برای من...

گرچه بارها در همین کلبه ی قاصدکی ، به گوشه و کنار آن نقش داده است ولی امشب

،انگار ، تمام کلبه ی من عطر این واژه را می دهد...عطر تو را...

امشب تمام ذرات وجودم ، بارانی ترین لحظات خود را سپری می کنند...

سلام من را به پروانه ها برسان...بگو چتر هایشان اینجا جا مانده...

...

پ.ن : چند روز پیش یک پروانه ی رنگی ، پشت شیشه ی پنجره نشسته بود و تکان نمی خورد....هرکار کردم پرواز نکرد...گرفتم اش و به داخل اتاق آوردم...بعد از چند دقیقه انگار حالش کمی جا آمد چون بال هایش را به شدت تکان می داد...گفتم شاید سردش بوده... رهایش کردم که برود...ولی نرفت...روی انگشت اشاره ام نشست...بدون هیچ حرکتی... کمی نگاهش کردم...نگاهش به من نبود...شاید به سمت انگشت اشاره ام بود...به آنجا که اشاره می کرد انگشت اشاره ام...شاید به سوی تو... شاید پروانه ی تو بود...

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳ آذر ۱۳٩٢ساعت ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |


یکی پس از دیگری تمام می شوید و من نشسته ام به نظاره...به نظاره ای که می سوزاند و می برد لحظه های سرد را . و عجیب است که لحظه های باقی مانده گرم نمی شوند از آن شعله های رو به خاموشی که روزی فروزان تر از حالا بودند.

به من بگو بنشین و تماشا کن که هیچ کاری از دست تو بر نمی آید ولی در کنارش، چشمانم را از اعتراض باز دار... نمی دانم این همه سوختن و باز سوختن، کی تمام می شود...ماجرای ققنوس را شنیده ای؟

ماجرای ققنوس را شنیده ام.. به یک جا که می رسد، به یک لحظه ی پایان، شعله می گیرد و می سوزد و خاکسترش می ماند و خاکسترش... و بعد... دوباره پر می گیرد از میان همان خاکستر ها...دوباره ققنوس می شود..جوان و زیبا...و پرامید... و ماندنی که مشخص نمی کند تا چه زمان ادامه دارد و دوباره همان تکرار زیبا...آری.. زیباست..فکر می کنم این تنها تکراری ست که زیباست...سوختن برای متولد شدن...و متولد شدن برای سوختن... تمام زیبایی اش در آن امیدی ست که جوان می شود..بی آنکه بداند پیش از آن سوخته است..یا لااقل برایش مهم باشد.

برایت مهم است؟..معلوم است که مهم است..مگر می شود مهم نباشد..کاش گرفتار نمی شدم..کاش می شد لحظه ای را برای سوختن و دوباره متولد شدن انتخاب کرد.

شما تمام می شوید ولی یک چیز تمام نمی شود... شما یکی پس از دیگری تمام می شوید... و من التماس می کنم ماندنتان را... و من چقدر حقیر شده ام در برابر شما...در برابر تو...در برابر او...دربرابر این...

و من ... به یک بغض خاموش ، فرصت داده ام تا شبیه من باشد.. یک لحظه جان بگیرد و لحظه ای بعد ، خاموش شود...انگار اصلا نبوده است..ولی حس اش را برایم باقی بگذارد...مثل حس من برای تمام شعله های در حال خاموشی..

هنوز به این نتیجه نرسیده ام که حق دارم گاهی دل تنگ شوم یا نه.. حق دارم گاهی احساس گنگ تنهایی را بروی کاغذ بیاورم تا شاید کسی برایم معنایش کند یا نه... حق دارم حواسم به اشک هایم نباشد یا نه...

آیا حق دارم که یک لحظه ، فقط برای یک لحظه ، تمام کتاب های روبرویم را ببندم و چشمانم را به بودنت بدوزم تا شاید به من بفهمانی معنای خیلی چیز ها را یا نه ؟!

نوشته شده در شنبه ٤ آبان ۱۳٩٢ساعت ۸:۳٧ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |


آن روزها که دستم به نوشتن می رفت ، چراغ های خاموش اتاق هم مانعی برای تکاپوی دست هایم نبود. ذوق می کردند ، بالا و پایین می پریدند و آنقدر سر و صدا می کردند تا کوتاه بیایم و قلم رنگ و رو رفته ام را روی صفحه ی سفید کاغذ نشان شان بدهم. آن وقت بود که دیگر صدای خودم را هم نمی شنیدند و این من بودم که باید به دنبال قلم می دویدم..روی صفحه ی کاغذ که دیگر سفید نبود.

اما حالا...یعنی همین روزهایی که احساسم با خیلی چیزها سر جنگ دارد، دیگر صدای دست هایم را نمی شنوم. مثل دو حجم مبهوت، فقط نگاهم می کنند و هرچند دقیقه یکبار ، بغض شان را فرو می برند.

حتی شمع آبی روی میز هم کمکی به حس شاعرانه ام نمی کند... شعله ی زیبا و کوچکش ، مرتب بالا و پایین می رود و می سوزد و ناله می کند ..و جسم نقره ای درونش را بیش از پیش ذوب می کند...

انگار تمام این حادثه ها ، دست به دست هم داده اند تا رنگین کمان دلم را در یک رنگ خلاصه کنند...آرام آرم و به گونه ای که آب از آب تکان نخورد...با خورشید هم تبانی کرده اند انگار...البته بماند که باران ها هم دیگر مثل قبل نیستند...اسیدی شده اند... همان ها که در کتاب های درسی زمان های قبل می خواندیم که بناهای تاریخی را بتدریج ویران می کنند...همان باران های اسیدی پیش بینی شده...

حالا فکرش را بکن که این باران ها ، با بناهای تاریخی دل من چه می کنند..! بناهایی که خودم در زمان های باستان ، با معماری باشکوهی بنا کردمشان و گذاشتم تا آیندگان را میراثی گرانبها باشند...ولی حالا این باران های اسیدی نمی گذارند که چیزی از شکوه شان باقی بماند...چقدر ناجوانمردانه!

همه ی این ها را گفتم تا بدانی و بدانم که روزهایم مثل سابق نیست... هیچ چیز مثل سابق نیست...

و من نشسته ام تا ببینم این شوالیه های خسته ولی پرشور، تا چه زمان به این نبرد ادامه می دهند و تا کجا را باید تصرف کنند که راضی شده و صلح نامه ای را امضا کنند .. گرچه می دانم که شوالیه های سرزمین دل من نیاز به تجدید قوا دارند...و من باید به دنبال راه چاره باشم..

نوشته شده در شنبه ٢٧ مهر ۱۳٩٢ساعت ۸:۱٥ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |


من با تو آشنا هستم...با آرامشی که در نگاه داری وقتی به سراغ لحظه هایم

می آیی. دست تک تک شان را می گیری و بر روی نیمکت های خودشان

می نشانی تا قلم بر دست ، صفحه ی عمر مرا بنگارند...

و من گاه در بهت یک لحظه چنان فریاد می زنم که از صدای آن ،

دست لحظه ای خط می خورد و یک کلمه جا می ماند...

و حسرت ، انگیزه ی  من می شود برای پیدا کردن آن کلمه ی جا افتاده در

تمام طول راه...ولی پیدا نمی شود...

کلمات بسیاری را شبیه به آن از دور می بینم...یعنی حس می کنم که

شبیه به آن هستند ... چون هیچ گاه آن کلمه را ندیده ام...

فقط خط خوردن دست لحظه را و اضطرابش از اندوه تو...

توئی که تمام واژه ها را در حافظه ی لحظه ها نگاشته بودی و حالا

یکی جا مانده از میان شان...

من با تو آشنا هستم.... حتی با همان واژه ی جا مانده هم آشنا هستم...

هرجا که حس می کنم به نزدیکی آن واژه رسیده ام، عطر تو را حس می کنم که

تند و سریع از کنار تارهای نازک قلبم عبور می کند و رد پایش را

روی آسمان می کشد و می رود...

و من هربار که آن رد پا را دنبال می کنم ، فقط به یک چیز می رسم...

به یک بچه قاصدک...

...

باور می کنی که بچه قاصدک هایم همگی بزرگ شده اند و هنوز

آن واژه را نیافته ام..؟؟

....

« من با تو آشنا هستم... »

این زمزمه ی هر روز بچه قاصدک هایی ست که حالا میل پرواز دارند...

چه کنم؟ رهایشان کنم؟... خودت دست شان را می گیری؟...

آخر من وقت ندارم... حالا حالا ها باید دنبال آن واژه باشم...

و شاید به شوق بچه قاصدکی که زمزمه می کند : من با تو آشنا هستم...

 

نوشته شده در جمعه ٥ مهر ۱۳٩٢ساعت ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |


آن روزها ، صدف های کوچک و رنگارنگی داشتم که تمام دنیای کودکانه ام را در تصرف

داستانه های خود داشتند. وقتی بزرگترها خواب بودند، همه شان را جمع می کردم و

به گوشه ای می خزیدم و نجوا کنان به بازی بادهکده ی صدف هایم می پرداختم.

دهکده ای رویایی و دل انگیز. یکی از صدف ها، مادر بود و دیگری، پدر . صدف کوچکی

هم بود که رنگ هایش از همه زیباتر بود. این صدف ، قهرمان قصه های من بود. نه می

شکست، نه کثیف می شد، نه با صدف های دیگر درگیر می شد، حتی ترک هم

برنمی داشت. با همه مهربان بود و همه دوستش داشتند.

و من بازیگر همه ی نقش ها و صداهای این نمایش کودکانه بودم.

در میان صدف ها، یکی بزرگتر از همه بود. کمی ترک برداشته بودو تکه ای هم از کنار

همان ترک، افتاده بود . برای همین بیشتر مواظبش بودم. دهخدا بود. چون بزرگتر و

قدیمی تر بود.

دهکده ی من ، صدف بدی نداشت. همه خوب بودند. حتی اگر دعوایشان می شد،

دهخدا حل و فصلش می کرد.

صدف های من ، دنیای کودکانه ی من بودند. دنیای تخیلات امید بخش من. دنیایی دور

از اشتباهات و فرار ها، دور از توجیه و دروغ. همه صاف و صادق در ذهن کودکانه ام

شکل می گرفت و بجای تک تک شان بر زبانم جاری می شد. ساعت ها می نشستم

و صدف هایم را جا به جا می کردم و به جایشان حرف می زدم ، می خندیدم و گریه

می کردم.

....

دلم برایت تنگ شده ، صدف کوچک من! برای نگاه خاموشت که آنروزها برای چشم

کودکانه ی من هزار معنا داشت. برای لمس شیار های کوچک نقش بسته بر رویت، که

نوازش مادرانه ام بود برای گریه هایت. برای تک تک لحظه هایی که همراز دلتنگی هایم

بودی. همراز تنهایی های کودکانه ام.

و من هربار که دفترچه ی خاطراتم را ورق می زنم، گرچه نامی از تو نیست ولی عطر

باورت می پیچد از میان تار و پود کاغذها...باور اینکه صدایت راساده می شنیدم، نگاهت

را حس می کردم و نبض لحظه هایت را زیر دستانم می شمردم.

تمام شد. قصه ی من و تو تمام شد، صدف کوچک من ! و من گاه حسرت ساده ی باتو

بودن را در تپش ثانیه های قلبم به نظاره می نشینم. آری ...فقط نظاره... چون کاری از

دستم بر نمی آید.

امسال کنار دریا، درست پیش از طلوع آفتاب ، صدایت را از میان امواج آرام دریا شنیدم.

اما در میان هزاران صدف ، که روی ساحل نشسته بودند ، اثری از تو نبود. و من حس

کردم که تو هم مثل من غرق شده ای...درست مثل من..

نوشته شده در پنجشنبه ٧ شهریور ۱۳٩٢ساعت ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |


گاهی دلت میخواهد روبروی یک نفر بنشینی و در چشمانش نگاه کنی و

هیچ حرفی نزنی.

فقط نگاهش کنی. و او هم از تو هیچ توضیحی نخواهد. فقط نگاهت کند.

و چشمان هیچ کدامتان خسته نشود.

و این نگاه کردن, تمام حرفها را بگوید.

بی آنکه بترسی از افشای رازهایت.

بی آنکه بخواهی ار خودت بخاطر تمام دلتنگی ها دفاع کنی.

بی آنکه بخواهی برای شرح تنهایی هایت دنبال واژه ای مناسب باشی.

اما این روزها , نه چشمی هست, نه فرصت هست, نه عشق هست,

 نه طاقت هست.

هیچ چیزی نیست که بشود با آن به دنبال این لحظه ها بود.

و هیچ کس نیست که بخواهد فرصتی را برای درد و دل چشم های تو بگذارد

 

 

نوشته شده در چهارشنبه ٩ امرداد ۱۳٩٢ساعت ٩:۱۱ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |


از تو می نویسم بی آنکه آمدنت در نگاهم تعریف شده باشد

همین که باران می بارد

همین که چتر ندارم

همین که دستانم میل نوشتن دارند

همین ها کافی ست...

من از باران نگاهم که چتر تو را به سخره می گیرد ، می نویسم

همین روزها...

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٤ خرداد ۱۳٩٢ساعت ٢:٤۳ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |