لحظه ای با قاصدک ها

قاصدک ها براي پرواز جدايي را برمی گزينند و اين آغاز سرگرداني هاست.

گذشتی ...

گذشتی از روزهایم گرچه متفاوت تر از همیشه ... لحظه هایی را به کندی حرکت عقربه

های ساعت جیبی ام وقتی دچار رخوت اند و لحظه هایی را به سرعت باد زمانی که...

عجیب بودی... انگار این بار در یک خلسه ی بی احساس و سرد که فقط باید باشد و بعد

بدون هیچ نگرانی از فرصت های تباه شده ، برود ، تمام وجودم را به یک باره درنوردیدی و

زودتر از هر انتظاری رفتی...

و به من آموختی که می توان تجربه ها را کنار هم گذاشت و با یک نگاه ، فقط با یک نگاه

کوتاه از آن ها گذشت... می توان درد و سوزش ناگهانی دل را کم کم به فراموشی

سپرد...می توان باور کرد که هیچ باوری روی خاک ماندنی نیست... 

و خیلی چیز های دیگر را در گوشم زمزمه کردی ، پیش از رفتنت...

بهار و تابستانت ، پاییز و زمستانت ، هیچ کدام شبیه هم نبود...و همین شاید بیش از

همه در تو عجیب بود برایم...

حالا که بار سفر بسته ای ، حس می کنم دلم برایت کمی تنگ می شود.. گرچه هیچ

گاه دوست نخواهم داشت که تکرار شوی...همان یک بارت برایم بس بود...

و تو شاهد تمام لحظه هایم بودی...و سکوت تو ، مرا به این رسم عجیب تو رساند که

هیچ وقت نباید منتظر یاری تو شد...

تو که می روی اما یک نفر هست که حواسش هست به رفتن و آمدن روزهای تو... به

تویی که می روی و به آنی که می آید... 

وحواسش هست به من...به رفتن و آمدن لحظه های من... به خاطراتی که پشت سر

می گذارم و رنگی که به آینده ی نقش نگرفته ی روزهایم خواهم زد... حواسش هست

که دلم...که دلم... بگذریم...او که حواسش هست ، برای چه برای تو بگویم که دلم....

خداحافظ نود و دومین سال خورشیدی من ...

و سلام بر بهار نود و سومین سال خورشیدی او...

نوشته شده در چهارشنبه ٢۸ اسفند ۱۳٩٢ساعت ۸:٢۳ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |


یک نفر چشمانش را بست و با خودش نگفت که حالا که خودت رد شده ای حواست به باقی ها باشد..همان باقی هایی که تو را رد کرده اند از این مسیر...همان ها که دلشان برای تو شور می زد، نگرانت بودند، کمکت کردند، و تو با یاری آن ها توانستی به اینجا که هستی برسی...حالا حواست به همان ها باشد تا ...

گاهی دل انسان از همان یک نفر چنان می گیرد که دلش می خواهد به آسانی ته مانده ی یک لیوان چای، زیر شیر آب بشوید هرچه خاطره از او دارد و برای همیشه خشک شود خاطرش از او...همان یک نفر که هیچ حواسش نیست که تنهایی همیشه صدا ندارد...

یک نفر حالش بد بود اگر دستش گرفته نمی شد در میانه ی آن میدان...به هر صورتی که بود بیرون آوردندش از آن میان...ولی فقط گاهی ، کمی ، در حد بخور و نمیر لبخند...فقط همین...

حالا حال این درمانده را هیچ کس ، حتی همان یک نفرها هم نمی فهمند...آخر خودشان رد شده اند از این نمونه بحران ها...چقدر نامردند...!!

نوشته شده در جمعه ٩ اسفند ۱۳٩٢ساعت ۳:۱٢ ‎ق.ظ توسط الهه نظرات () |


تا بحال شده که صحنه هایی از یک فیلم ، تو را به درگیری با تصورات و اوهامی دچار کند که شادی و غصه را همزمان تجربه کنی؟

صحنه هایی از یک فیلم که تو را به یاد خودت می اندازد...فکر می کنی عجیب شبیه تو و زندگی توست...و شاید شبیه لحظاتی از زندگی تو که هنوز نیامده است...فکر می کنی احساست شبیه بازیگر فیلم است و چون این شباهت در زندگی ات وجود دارد ، پس سرنوشت این احساس هم به زندگی تو وارد خواهد شد...یعنی انتهای فیلم ، یک نمونه پیش گویی برای زندگی تو و کلافی ست که تو در آن خواهی پیچید...

کافی ست که به تقدیر هم باور داشته باشی ، آنوقت است که فکر می کنی همین انتخاب فیلم برای دیدن هم نوعی نشانه بوده برای آن که از این سرگردانی و ابهام سرنوشت ، بیرون بیایی و لحظاتی از آن آینده ی مجهول و شاید ناامیدکننده را مشاهده کنی ...و فقط قطره ای امید...فقط چند قطره...تا آن روز...

نمی دانم این دل خوشکنک ها ، نتیجه ی گره خوردگی بخشی از عصب های مغز به یکدیگر است یا نتیجه چند دقیقه بستن کتاب و چشم دوختن به صفحه ی خاموش رایانه...!!

نوشته شده در یکشنبه ۱٥ دی ۱۳٩٢ساعت ٩:۱۱ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |


همه رفته اند...

چهل روز همه،  تمام شده ...

اما از چهل روز من و تو ، چهل شب مانده است..

هیچکس اینجا نیست..

با من سخن بگو...زینب ات را شناختی؟

من از رد اشک های مادر تو را پیدا کردم... همین جا که چند قطره خون روی خاک ها هنوز می جوشد..

چهل روز است گریه نکرده ام....حالا اجازه هست ، برادر؟

نوشته شده در یکشنبه ۱ دی ۱۳٩٢ساعت ۸:٢٠ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |


من لیاقت تو را نداشتم ولی تو خودت را آن قدر زیبا به من بخشیدی که بر دل انگیز ترین

باور تمام هستی ام رنگ حضورت نقش بست...

....

واژه ها نمی فهمند حال امشب من را... برای همین لکنت گرفته اند....عقب و جلو می

روند و آخرش هم یادشان می رود که جای اصلی شان کجا بود...تا بخواهند زبان باز کنند

، من به جمله ی بعدی رسیده ام ...آن وقت است که دست و پایشان را گم می کنند و از

دلشوره و ضعف ،همان جایی که دور خودشان چرخ می زدند ، روی زمین کاغذی ام می

نشینند...

حالا فکرش را بکن که صفحه ی کاغذ شبیه چه می شود؟ میدان دل آشوبه آور جنگ یا

دست نوشته های حال وصف ناپذیر امشب من ،برای تو...ای آشنا...

 

ای آشنا...

چه واژه ی غریبی ست امشب این واژه ، برای من...

گرچه بارها در همین کلبه ی قاصدکی ، به گوشه و کنار آن نقش داده است ولی امشب

،انگار ، تمام کلبه ی من عطر این واژه را می دهد...عطر تو را...

امشب تمام ذرات وجودم ، بارانی ترین لحظات خود را سپری می کنند...

سلام من را به پروانه ها برسان...بگو چتر هایشان اینجا جا مانده...

...

پ.ن : چند روز پیش یک پروانه ی رنگی ، پشت شیشه ی پنجره نشسته بود و تکان نمی خورد....هرکار کردم پرواز نکرد...گرفتم اش و به داخل اتاق آوردم...بعد از چند دقیقه انگار حالش کمی جا آمد چون بال هایش را به شدت تکان می داد...گفتم شاید سردش بوده... رهایش کردم که برود...ولی نرفت...روی انگشت اشاره ام نشست...بدون هیچ حرکتی... کمی نگاهش کردم...نگاهش به من نبود...شاید به سمت انگشت اشاره ام بود...به آنجا که اشاره می کرد انگشت اشاره ام...شاید به سوی تو... شاید پروانه ی تو بود...

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳ آذر ۱۳٩٢ساعت ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |


یکی پس از دیگری تمام می شوید و من نشسته ام به نظاره...به نظاره ای که می سوزاند و می برد لحظه های سرد را . و عجیب است که لحظه های باقی مانده گرم نمی شوند از آن شعله های رو به خاموشی که روزی فروزان تر از حالا بودند.

به من بگو بنشین و تماشا کن که هیچ کاری از دست تو بر نمی آید ولی در کنارش، چشمانم را از اعتراض باز دار... نمی دانم این همه سوختن و باز سوختن، کی تمام می شود...ماجرای ققنوس را شنیده ای؟

ماجرای ققنوس را شنیده ام.. به یک جا که می رسد، به یک لحظه ی پایان، شعله می گیرد و می سوزد و خاکسترش می ماند و خاکسترش... و بعد... دوباره پر می گیرد از میان همان خاکستر ها...دوباره ققنوس می شود..جوان و زیبا...و پرامید... و ماندنی که مشخص نمی کند تا چه زمان ادامه دارد و دوباره همان تکرار زیبا...آری.. زیباست..فکر می کنم این تنها تکراری ست که زیباست...سوختن برای متولد شدن...و متولد شدن برای سوختن... تمام زیبایی اش در آن امیدی ست که جوان می شود..بی آنکه بداند پیش از آن سوخته است..یا لااقل برایش مهم باشد.

برایت مهم است؟..معلوم است که مهم است..مگر می شود مهم نباشد..کاش گرفتار نمی شدم..کاش می شد لحظه ای را برای سوختن و دوباره متولد شدن انتخاب کرد.

شما تمام می شوید ولی یک چیز تمام نمی شود... شما یکی پس از دیگری تمام می شوید... و من التماس می کنم ماندنتان را... و من چقدر حقیر شده ام در برابر شما...در برابر تو...در برابر او...دربرابر این...

و من ... به یک بغض خاموش ، فرصت داده ام تا شبیه من باشد.. یک لحظه جان بگیرد و لحظه ای بعد ، خاموش شود...انگار اصلا نبوده است..ولی حس اش را برایم باقی بگذارد...مثل حس من برای تمام شعله های در حال خاموشی..

هنوز به این نتیجه نرسیده ام که حق دارم گاهی دل تنگ شوم یا نه.. حق دارم گاهی احساس گنگ تنهایی را بروی کاغذ بیاورم تا شاید کسی برایم معنایش کند یا نه... حق دارم حواسم به اشک هایم نباشد یا نه...

آیا حق دارم که یک لحظه ، فقط برای یک لحظه ، تمام کتاب های روبرویم را ببندم و چشمانم را به بودنت بدوزم تا شاید به من بفهمانی معنای خیلی چیز ها را یا نه ؟!

نوشته شده در شنبه ٤ آبان ۱۳٩٢ساعت ۸:۳٧ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |


آن روزها که دستم به نوشتن می رفت ، چراغ های خاموش اتاق هم مانعی برای تکاپوی دست هایم نبود. ذوق می کردند ، بالا و پایین می پریدند و آنقدر سر و صدا می کردند تا کوتاه بیایم و قلم رنگ و رو رفته ام را روی صفحه ی سفید کاغذ نشان شان بدهم. آن وقت بود که دیگر صدای خودم را هم نمی شنیدند و این من بودم که باید به دنبال قلم می دویدم..روی صفحه ی کاغذ که دیگر سفید نبود.

اما حالا...یعنی همین روزهایی که احساسم با خیلی چیزها سر جنگ دارد، دیگر صدای دست هایم را نمی شنوم. مثل دو حجم مبهوت، فقط نگاهم می کنند و هرچند دقیقه یکبار ، بغض شان را فرو می برند.

حتی شمع آبی روی میز هم کمکی به حس شاعرانه ام نمی کند... شعله ی زیبا و کوچکش ، مرتب بالا و پایین می رود و می سوزد و ناله می کند ..و جسم نقره ای درونش را بیش از پیش ذوب می کند...

انگار تمام این حادثه ها ، دست به دست هم داده اند تا رنگین کمان دلم را در یک رنگ خلاصه کنند...آرام آرم و به گونه ای که آب از آب تکان نخورد...با خورشید هم تبانی کرده اند انگار...البته بماند که باران ها هم دیگر مثل قبل نیستند...اسیدی شده اند... همان ها که در کتاب های درسی زمان های قبل می خواندیم که بناهای تاریخی را بتدریج ویران می کنند...همان باران های اسیدی پیش بینی شده...

حالا فکرش را بکن که این باران ها ، با بناهای تاریخی دل من چه می کنند..! بناهایی که خودم در زمان های باستان ، با معماری باشکوهی بنا کردمشان و گذاشتم تا آیندگان را میراثی گرانبها باشند...ولی حالا این باران های اسیدی نمی گذارند که چیزی از شکوه شان باقی بماند...چقدر ناجوانمردانه!

همه ی این ها را گفتم تا بدانی و بدانم که روزهایم مثل سابق نیست... هیچ چیز مثل سابق نیست...

و من نشسته ام تا ببینم این شوالیه های خسته ولی پرشور، تا چه زمان به این نبرد ادامه می دهند و تا کجا را باید تصرف کنند که راضی شده و صلح نامه ای را امضا کنند .. گرچه می دانم که شوالیه های سرزمین دل من نیاز به تجدید قوا دارند...و من باید به دنبال راه چاره باشم..

نوشته شده در شنبه ٢٧ مهر ۱۳٩٢ساعت ۸:۱٥ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |


من با تو آشنا هستم...با آرامشی که در نگاه داری وقتی به سراغ لحظه هایم

می آیی. دست تک تک شان را می گیری و بر روی نیمکت های خودشان

می نشانی تا قلم بر دست ، صفحه ی عمر مرا بنگارند...

و من گاه در بهت یک لحظه چنان فریاد می زنم که از صدای آن ،

دست لحظه ای خط می خورد و یک کلمه جا می ماند...

و حسرت ، انگیزه ی  من می شود برای پیدا کردن آن کلمه ی جا افتاده در

تمام طول راه...ولی پیدا نمی شود...

کلمات بسیاری را شبیه به آن از دور می بینم...یعنی حس می کنم که

شبیه به آن هستند ... چون هیچ گاه آن کلمه را ندیده ام...

فقط خط خوردن دست لحظه را و اضطرابش از اندوه تو...

توئی که تمام واژه ها را در حافظه ی لحظه ها نگاشته بودی و حالا

یکی جا مانده از میان شان...

من با تو آشنا هستم.... حتی با همان واژه ی جا مانده هم آشنا هستم...

هرجا که حس می کنم به نزدیکی آن واژه رسیده ام، عطر تو را حس می کنم که

تند و سریع از کنار تارهای نازک قلبم عبور می کند و رد پایش را

روی آسمان می کشد و می رود...

و من هربار که آن رد پا را دنبال می کنم ، فقط به یک چیز می رسم...

به یک بچه قاصدک...

...

باور می کنی که بچه قاصدک هایم همگی بزرگ شده اند و هنوز

آن واژه را نیافته ام..؟؟

....

« من با تو آشنا هستم... »

این زمزمه ی هر روز بچه قاصدک هایی ست که حالا میل پرواز دارند...

چه کنم؟ رهایشان کنم؟... خودت دست شان را می گیری؟...

آخر من وقت ندارم... حالا حالا ها باید دنبال آن واژه باشم...

و شاید به شوق بچه قاصدکی که زمزمه می کند : من با تو آشنا هستم...

 

نوشته شده در جمعه ٥ مهر ۱۳٩٢ساعت ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |


آن روزها ، صدف های کوچک و رنگارنگی داشتم که تمام دنیای کودکانه ام را در تصرف

داستانه های خود داشتند. وقتی بزرگترها خواب بودند، همه شان را جمع می کردم و

به گوشه ای می خزیدم و نجوا کنان به بازی بادهکده ی صدف هایم می پرداختم.

دهکده ای رویایی و دل انگیز. یکی از صدف ها، مادر بود و دیگری، پدر . صدف کوچکی

هم بود که رنگ هایش از همه زیباتر بود. این صدف ، قهرمان قصه های من بود. نه می

شکست، نه کثیف می شد، نه با صدف های دیگر درگیر می شد، حتی ترک هم

برنمی داشت. با همه مهربان بود و همه دوستش داشتند.

و من بازیگر همه ی نقش ها و صداهای این نمایش کودکانه بودم.

در میان صدف ها، یکی بزرگتر از همه بود. کمی ترک برداشته بودو تکه ای هم از کنار

همان ترک، افتاده بود . برای همین بیشتر مواظبش بودم. دهخدا بود. چون بزرگتر و

قدیمی تر بود.

دهکده ی من ، صدف بدی نداشت. همه خوب بودند. حتی اگر دعوایشان می شد،

دهخدا حل و فصلش می کرد.

صدف های من ، دنیای کودکانه ی من بودند. دنیای تخیلات امید بخش من. دنیایی دور

از اشتباهات و فرار ها، دور از توجیه و دروغ. همه صاف و صادق در ذهن کودکانه ام

شکل می گرفت و بجای تک تک شان بر زبانم جاری می شد. ساعت ها می نشستم

و صدف هایم را جا به جا می کردم و به جایشان حرف می زدم ، می خندیدم و گریه

می کردم.

....

دلم برایت تنگ شده ، صدف کوچک من! برای نگاه خاموشت که آنروزها برای چشم

کودکانه ی من هزار معنا داشت. برای لمس شیار های کوچک نقش بسته بر رویت، که

نوازش مادرانه ام بود برای گریه هایت. برای تک تک لحظه هایی که همراز دلتنگی هایم

بودی. همراز تنهایی های کودکانه ام.

و من هربار که دفترچه ی خاطراتم را ورق می زنم، گرچه نامی از تو نیست ولی عطر

باورت می پیچد از میان تار و پود کاغذها...باور اینکه صدایت راساده می شنیدم، نگاهت

را حس می کردم و نبض لحظه هایت را زیر دستانم می شمردم.

تمام شد. قصه ی من و تو تمام شد، صدف کوچک من ! و من گاه حسرت ساده ی باتو

بودن را در تپش ثانیه های قلبم به نظاره می نشینم. آری ...فقط نظاره... چون کاری از

دستم بر نمی آید.

امسال کنار دریا، درست پیش از طلوع آفتاب ، صدایت را از میان امواج آرام دریا شنیدم.

اما در میان هزاران صدف ، که روی ساحل نشسته بودند ، اثری از تو نبود. و من حس

کردم که تو هم مثل من غرق شده ای...درست مثل من..

نوشته شده در پنجشنبه ٧ شهریور ۱۳٩٢ساعت ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |


گاهی دلت میخواهد روبروی یک نفر بنشینی و در چشمانش نگاه کنی و

هیچ حرفی نزنی.

فقط نگاهش کنی. و او هم از تو هیچ توضیحی نخواهد. فقط نگاهت کند.

و چشمان هیچ کدامتان خسته نشود.

و این نگاه کردن, تمام حرفها را بگوید.

بی آنکه بترسی از افشای رازهایت.

بی آنکه بخواهی ار خودت بخاطر تمام دلتنگی ها دفاع کنی.

بی آنکه بخواهی برای شرح تنهایی هایت دنبال واژه ای مناسب باشی.

اما این روزها , نه چشمی هست, نه فرصت هست, نه عشق هست,

 نه طاقت هست.

هیچ چیزی نیست که بشود با آن به دنبال این لحظه ها بود.

و هیچ کس نیست که بخواهد فرصتی را برای درد و دل چشم های تو بگذارد

 

 

نوشته شده در چهارشنبه ٩ امرداد ۱۳٩٢ساعت ٩:۱۱ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |


از تو می نویسم بی آنکه آمدنت در نگاهم تعریف شده باشد

همین که باران می بارد

همین که چتر ندارم

همین که دستانم میل نوشتن دارند

همین ها کافی ست...

من از باران نگاهم که چتر تو را به سخره می گیرد ، می نویسم

همین روزها...

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٤ خرداد ۱۳٩٢ساعت ٢:٤۳ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |


گاهی دیدن ها ، پایان یک باور هستند

 

و من چقدر این روزها به معنای این جمله فکر می کنم و چقدر حس اش می کنم

 

گاهی چیز هایی را می شنوی یا می بینی یا به ذهنت می رسد ولی فکر می کنی

فقط در حد یک جمله اند ولی بعضی وقت ها هم به آن ها می رسی...

یا بهتر بگویم آن ها به تو می رسند...

مبتلایت می کنند به آن چه دور می پنداری اش...

 

شاید این آخرین دیدار بود.... چون دیگر به هیچ دیدنی ، اعتماد نخواهم کرد...

به هیچ سخنی که قبل از دیدن ها ، باور ها را نشانه می گیرند و بعد از آن ،

پایان می دهند به عمر شیشه ای آن باور...

دلم برای باورهای سوخته ام می سوزد....

به شعله ای فکر می کنم که دلش می خواست پا بگیرد ولی

زودتر از آن چه فکرش را می کرد خاموش شد... زودتر از هر باوری...

بیچاره شعله ی کوچک من....

بیچاره تو....و بیچاره تر ، من !

چون دلم هنوز نگران تنهایی های توست

بدون هیچ شعله ای...

و نگران تنهایی خودم.... با بازمانده ی شعله ای خاموش...

 

نوشته شده در یکشنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩٢ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |


برای تما م درد هایی که تو بخشیده ای تا بزرگ مان کنی ، دوا پیدا می شود ولی برای دردهایی که خودم می سازم شان ، هیچ دوایی پیدا نمی کنم... همان دردهایی که گاه و بیگاه چنان عذاب آور می شوند که انگار سالیان سال است مهمان خانه ی من اند و من بی اعتنا به بودنشان بوده ام...حال آنکه هر روز بیشتر از روز قبل حس می کنم شان ... هر روز سخت تر از روز قبل....هر روز دردناک تر از روز قبل...

و هرروز حس می کنم هیچ دوایی پیدا نمی شود که قدری تسکین دهد این هنجره های به خون نشسته ی درونم را...و بالاتر از آن هیچ راه چاره ای نیست که رها شوم از این بحران های کوچک و بزرگ که خودم ، با دستان خودم  متولدشان کردم...

و کاش می شد گریخت. کاش راه چاره که نه ، راه گریزی بود...

اما این تنها مجازاتی ست که باید تحمل کرد وقتی دردی را بوجود می آوری که دنباله اش هزاران درد متولد می شود ... وقتی دلت می خواهد و می کند و خوشحال است از کردن هایش و فکر تو را نمی کند که باید تا آخر راه را به تنهایی بروی ...چون فکر می کند می تواند ادامه بدهد ولی ....ولی نمی تواند...همان اول از درد بیهوش می شود و تمام وزنش را روی تو رها می کند و تو باید هم خودت را ، هم دلت را ، و هم این جسم ناتوانت را ، همه را به دنبال بکشی و در همان حال ، با آن درد بی پایان بجنگی تا شاید ، شاید زنده بمانی...شاید باران خدا باریدن بگیرد بر سر دردمندت...شاید تکه ابری ، سوزش آفتاب را از سرت دور کند...شاید قطره آبی در بیابان تنهایی ات ، تو را از توهم مرگ نجات دهد....

همه این ها هست وقتی دردی را به وجود می آوری که خودت از آمدنش حس خاصی نداری... فقط حس می کنی به بودنش احتیاج داری ولی نداری...نبودنش بهتر است...

چقدر همه جای بودنم درد می کند...چقدر بغض نابسامان لحظه هایم میل رها شدن دارد...چقدر حس می کنم کوچک تر از همیشه ام...

 

نوشته شده در جمعه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩٢ساعت ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |


مثل همان کبوتری که صبح های زود ، آفتاب نزده ، به دنبال دانه مدام نوکش را به

زمین می کوبد و زیر لب تو را صدا می کند.

مثل همان کبوتری که خاکستری ترین پرهایش را بر روی بال های نقره ای اش

می نشاند و سبزی گردنش را به نمایش می گذارد

تا دانه ی بیشتری را نصیب خود کند.

مثل همان کبوتر خاکستری و زیبا که از هیچ چیز جز عتاب تو نمی هراسد

و برچیدن دانه از روی زمین را رها نمی کند

و این تنها ، ویژگی خاک حریم توست. خاک حریم تو ، جاذبه دارد انگار...

چنان پای آدمی را بر زمین می چسباند که

گمان می کند چقدر شبیه آن کبوتر است.

همین می شود که نا خودآگاه دلش می خواهد مشتی دانه بردارد

و مقابل آن کبوتر بریزد و نوک برزمین کوفتن ش را تماشا کند.

مثل همان کبوتر ، امید می بندد به نگاه تو.

درست بعد از نماز صبح.

در همان هوای سرد.

آفتاب نزده ....

روی خاک های حریم تو.

همان جا که ادب می کند و به رسم همان کبوتر ، کفش هایش را.... 

نوشته شده در یکشنبه ٢٥ فروردین ۱۳٩٢ساعت ۱:۳٤ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |