

آنگاه که بر زمین می خورم
غمگینانه بر تو نگاهی می اندازم
که : تو که مهربان بودی!
و تو لبخند بر لب می نشانی..
و دلم غنج می رود از عشق آن نگاه زیبایت...
دلم می خواهد باز هم روی ماه زمین را ببوسم!
...احساس می کنم که نه آنم که بوده ام
شاید غریبه تر
شاید شکسته تر
شاید توان گام زدن را فروخته
قلبم به جاده ای
یک جاده دورتر
یک لحظه ی غریب
یک کوچه آنطرف
سمت چراغ برق
مثل قدیم ها
حتی نشانه سخنم گریه های تلخ
بی بغض و بی هوا
مثل پرنده ها
اما بدون بال!
...من از باران نمی ترسم چرا که باران مرا زندگی می بخشد.
من از گل ها نمی ترسم که زندگی ام را نشاط می بخشند.
من از عشق نمی ترسم.... من از عشق می ترسم....!!
عشق بی محابا به زندگی می تازد و ویران می کند هرچه را که ساخته
ای..هرچه را که باور داشتی... هرچه را زندگی کرده بودی... من از
خستگی هایم می ترسم...چرا که هیچ کس در این دنیا حرف خستگی
هایم را نمی فهمد...
امروز از باران خسته شدم..از گلها..از بوی خاک نمدیده..و همه ی اینها
به خاطر عشق بود... عشقی که سرانجامی نداشت. جز آنکه فهمیدم
آنکه غیور مطلق است مرا برای دیگری نمی پسندد. دلم را برای دیگری
نمی خواهد.. عشق و احساسم را برای غیر پایدار نمی کند... فهمیدم
که دوری من از یادش دلش را نمی شکند.. بلکه دلم را می شکند تا
به سویش باز گردم...عشق من به دیگری خسته اش نمی کند بلکه
خسته ام می کند تا دستانم را به سویش بلند کنم و عشقش را طلب
کنم...
او عاشق نیست چرا که عاشقی, همه نیاز است... او مرا عاشق می
پسندد چرا که من را دوست دارد...امروز قلبم را از سینه بیرون کشید و
زیر باران , سیلی سختی به گوشش نواخت تا بدانم که چقدر ازقلبم
غافل شده ام... اما این قلبم بود که از من غافل شده بود... دست در
دست احساسات بر عرصه ی زندگی ام می تاخت و به نازکی شیشه
ی تمام زندگی ام بی تفاوت بود...
امشب عجیب احساس بازگشت دارم... بازگشتی به تمام باورها..
بازگشتی به دیروزهای مزخرف... بازگشتی به خود و آنچه می بایست
باشم و نیستم... بازگشتی به معنای واقعی عشق... به پهناوری دریای
بی محابای عاشقانه ها...
کاش بغض هایم رها می شد.. کاش شیشه ی احساساتم ترک بر می
داشت.. کاش می شکست باور عاشقانه زیستن...آنوقت دیگر برایم
کمک های دیگران مهم نبود...آنوقت دیگر برای یاری خواستن از دیگران
خرد و کوچک نمی شدم... فرداهای من همه از آن خداوند من است...
از آن عشق به او... برای او....
...
برای ماندن بهانه لازم است و وقتی بهانه ای برای ماندن نمی ماند ، رفتن آسان تر از همیشه است. در کنار تمام خاطرات ، رد پای گام های له شده ی احساسات غریبی می درخشد که گاه از خاطرم می برم که کدامین گام ، کدامین حادثه را به یاد می آورد. وقتی برای ماندن به رد پای فاصله ها چشم می دوزی، حقیقتی برای ماندن نمی یابی و تمام فرداها بر سرت آوار می شوند و آوارها ، همان تکه های دل تو هستند که روزی امید فردا شدن باورهایش، تو را شتابی بی محابا می بخشید. و اینک تمام فاصله ها ، دست به دست هم داده اند تا تو را از میانه میدان به در برند. و تو خود خوب می دانی و من خوب می دانم و گاه همه خوب می دانند که پرواز چقدر سخت است. پرواز برای ماهی ها محال است ، برای گلها ، باور ناپذیر و برای قاصدک ها ، سخت. پرواز همان فریاد جدایی بود در آغاز راه و اینک ندای وصال است ، درست در پایان راه.
چه واژه ی غریبی! پایان راه من ، چه زود می نماید و دشواری لحظه هایش، چه محسوس! گویا در آغوش گرفته ام نجوای بی هراسش را.
امشب با تمام فاصله ها قهر کرده ام. امشب می ترسم از ماندن. می ترسم از رفتن. می ترسم از دست های خالی. می ترسم از تنهایی. می ترسم از بار سنگین داشته ها. داشته هایی نا امید کننده.
وتو خواستی که آمدن را تجربه کنم. تا دست هایم را بلند کنم و صدایت را در آغوش بگیرم و از عشق نگاهت سیراب شوم. و دل از غیر تو بشویم و کار به تو واگذارم تا رهایم سازی از قید و زنجیرهای نالان خستگی ها. تا برای گذر از پل های لرزان زندگی ، دست یاری ام باشی. خواستی تا بخواهم خواستنت را. و من چه کردم با این جسم رنجور؟
گذاشتم تا بماند. پرواز را نیاموختم اش. گذاشتم تا برای خواستنی هایت، چشم انتظار بماند.
آه از من! آه از من!
ولی با تمام این حرف ها، برای تنهایی هایم ، همدمی جز تو نیست، هرچند همدمان دروغین فراوان ساخته ام. برای گریه هایم، شانه و تکیه گاهی جز تو نیست ، هرچند به دنبال شانه ای برای تکیه کردن، فراوان گشته ام. برای راز دلتنگی هایم، محرم اسراری جز تو نیست، هرچند تمام دفتر ها و دیوار ها می دانند....
و اینک تمام کاش ها و هرچند ها را به ناکجا آباد زندگی فرستاده ام تا با تمام مهربانی ات ، شرمساری ام را پنهان کنی و دست هایم را به سکه ای گذشت و عفو، خوشحال...
...دستامو بگیر..می خوام بپرم..زمین برام تنگ شده..می دونم که آروم راه می رم اما اگه دستمو بگیری شاید بتونم یه کم بدوم..
چند وقته احساسم درد می کنه. دکترا می گن برای پریدن عجله داشته ، خورده زمین...
اون روزا که پریدن یادم می دادی یه جایی یادداشتش کردم اما حالا نمی دونم کجا گذاشتمش..یه جایی نزدیک همین جاها بود..دور و بر سجاده م.. گرچه این روزا دنبال مهر نمازم هم می گردم..انگار حافظه م کم شده..
مثلا همین دیروز، به جای کاغذ روی دستم نوشتم باید پرید..یادم رفته بود کاغذم کجاست..یا همین چند روز پیش ، نزدیک به دوساعت توی باغچه راه رفتم ولی یادم نیومد برای چی رفتم سراغ درخت سیب...مگه بیشتر از یک سیب ، میشه از درخت قرض گرفت؟
چند وقته می خوام خدا رو بغل کنم و توی گوشش بگم چقدر دوسش دارم ولی یادم می ره که دوست داشتن رو با همون سین احساس می نویسن یا با سین سیب...
شاید برای همین رفته بودم توی باغچه ...چه جالب ...الان یادم اومد...
...برای پرواز دیر نیست. هرچند در ابتدای راه ، بال هایت خسته باشند یا لااقل این گونه نشان دهند. هرچند دلت، جایی در میانه ی هستی ، جا مانده باشد. نمی دانی کجا، ولی می دانی جامانده است. تا تو را برگرداند. می خواهد برگردی و دستش را بگیری و از جا بلندش کنی و در آغوش بگیری اش و ببوسی اش و در چشمانش خیره شوی و نجوا گونه صدایش کنی و او بخندد به تو . به دیوانگی تو. به جنون بی حاصل تو. به رنگ های کدر تقدیرت. دستش را به آسانی به تو بسپارد و تو را هم چنان در جنون باقی گذارد . درست همان زمان که می خواهی به سوی خود بکشی اش ، دستش را رها می کند و در مه آلودی جاده ، گم می شود. و تو تازه می فهمی در جایی شبیه به جاده ، گم اش کرده ای ...یا جامانده. و تلاش تو فایده ندارد هرچند تا مه آلودی جاده، دویده باشی و در ریسمان درختان مغشوش، گرفتار شده باشی و از عمق جان، صدایش کرده باشی. جوابی نمی آید ، تا آن زمان که تو به او محتاجی نه او به تو..
.........
پی نوشت : دوست خوبم ، نسیم جنوب سابق، این طور نیست.. اگه مایل بودی ایمیلت رو بذار تا ادت کنم...موفق باشی
...قرار بود دیگر دلم برایت تنگ نشود. قرار بود برای همیشه با قلبم وداع کنی و خاطره ات در میانه های ذهن پرتلاطم من غوطه ور شود ، اما...
قرار بود دیگر برای آمدنت منتظر نمانم. قرار بود دلواپسی هایم را برای همیشه کنار بگذارم و فراموش کنم که روزی...

قرار بود قرارهایم یادم بماند ....
اما همه رفتند. هرچه با خود قرار گذاشته بودم به فراموشی ناخودآگاه ذهن سپرده شد. و همه ی اینها تقصیر توست.
قرار بود دیگر به حافظه ام بازنگردی . قرار بود راحت بگذاری این لحظه های مشوش و پیچیده را. قرار بود در لحظاتم خودم بمانم و خودم. با تمام تنهایی ها..اما هرچه باشد بهتر از آن است که رویای تو مدام با یکایک سلول های بی پروای ذهنم بازی کند و هریک را به گونه ای پیروزمندانه از میدان به در کند و خستگی رفتن هایش را بر دلم بنشاند و باز به یادم بیاورد که کاش برای بار آخر آمده بودم و کاش خود را به نرفتن عادت نداده بودم.
قرار بود به تنهایی خو کنم...
قرار بود دیگر نشانی قلبم را گم کنی و پرسان پرسان به دیدار ویرانه های آن نیایی..
چه کنم که عهد شکنی....

برای پروانه شدن راه زیادی لازم است. باید قبل از آن به قدر کافی شجاع شد. باید فهمید که پرواز آن قدر ها هم که فکر می کنیم ، ساده نیست. باید دانست که اگر ترس در دل راه یابد ، سقوط حتمی ست.
برای پروانه شدن ، گذشتن از تنگنای پیله های در هم تنیده شده زندگی لازم است. گاه چنان این پیله ها در هم گره خورده اند که خستگی در تک تک سلول های بدن خانه می کنند و این خیال به وجود می آید که رهایی غیر ممکن است ولی تنها کسانی می توانند پروانه شوند که بیش از همه امید داشته باشند و البته صبر...
پروانه به ناچار باید پرواز کند و شرط اول پرواز ، گشودن بال هاست. بال های ضعیف و رنجور ، پروانه را از پرواز باز می دارد.شرط دیگر نترسیدن از ارتفاع است...
پروانه بودن ، قلب پروانه ای می طلبد. و احساس پروانه ای، برای یافتن گل ها...
برای پروانه بودن باید سوختن را آموخت..توان سوختن ...توان ماندن..به پای تنها شمع زندگی.
